وقتی خواب دوای تموم درداست... وقتی ميخوابی که همه درداتو واسه چند ساعت فراموش کنی...

خواب ديدم با تنها کسی که عاشقش بودم (و بد بهم لگد زد) و دوست دخترش تو شمال تو ماشين نشستيم. پباده شدم به عموم يه چيزی بگم که گذاشتن و رفتن. دويدم به بقيه برسم. همه دوستام جمع بودن. بايد از يه شيب تند پايين ميرفتيم. بهترين دوست بچه گيام اصرار کرد از يه راه خطرناک که کوتاه تر بود بره. هميشه کله شق بود. هر چی گفتيم نرو گوش نکرد... پاش ليز خورد و با صورت پرت شد پايين. سرشم از تنش جدا شد! با ترس و لرز رفتم سرشو برگردوندم و يادمه پيش خودم به جای اينکه فکر کنم ای وای مرد فکر ميکردم ای وای با قيافه داغون چه جوری ميخواد عروسی بگيره (َآخه تازه عروسی کرده).

سرشو که برگردوندم اصلا زخمی نبود. صورتش سفيدو بی روح بود با لبای ترک خورده و چشای بسته. پاهام سست شد نشستم و به بقيه گفتم ببريمش سرشو به تنش پيوند بديم. تنش بلند شد. سرشم چشاشو باز کرد و گفت بريم. يهو ديدم جايی که نشستم تمام دور سرم کله قوچ خشک شده از ديوار آويزونه... از خواب پريدم.

از خواب چه جوری فرار کنم؟

   + زینا - ٦:٤۳ ‎ق.ظ ; ۱۳۸۳/۱۱/٢٢