من مثل يه دونه ام. يه دونه زير خاک. دنيا بالای سرم داره حرکت می کنه و من از اين پائين فقط می تونم نگاش کنم.منتظرم.

منتظرم بارون بياد. 

که من با بارشش رشد کنم. اين پوست رو بشکنم. از خاک بيام بيرون و به دنيا بپيوندم. 

تو اين مدت خيلی چيزا ياد گرفتم. ياد گرفتم که هر بارشی خوب نيست و اصلا هر بارشی بارون نيست. ياد گرفتم با دقت به اطرافم نگاه کنم. نکنه طوفان بياد و من اينقدر مست اين باشن که اخ جون، بالاخره اومد، که نفهمم دارم غرق ميشم و چيزی که مثلا قرار بوده نجاتم بده داره نابودم می کنه. نکنه يکی داره زمينو ابياری می کنه و اين بارش فقط از يه شير اب باشه.  

شايد اينا باعث بشه يه کم بی اعتماد شم ولی باعث نميشه اميدم رو از دست بدم. 

   + زینا - ۱:۳٧ ‎ب.ظ ; ۱۳۸۳/۳/۳٠

 

امروز تو راه Uni يه زنه رو ديدم که دستش شکسته بود. يه سگه رو داشت دنبال خودش ميکشيد (سگها هم که مثل ادم!! سرشونو پائين نميندازن راشونو برن که) يه خورده هم خريد کرده بود، بيچاره ۲ تا پلاستيک سنگين گرفته بود تو همون دستی که قلاده سگه رو داشت. ترسيدم.

 اگه زنه خودش مثلا خواسته بود از کسی کمک نگيره که مزاحم کسی نشه٬ يا خواسته مثلا به خودش ثابت کنه حتی با دست شکسته هم ميتونه از پس کاراش بر بياد، خوب اين قابل تحسينه. ولی اگه اصلا کسی رو نداشته که کمکش کنه چی؟

 

   + زینا - ۱٠:٥٤ ‎ق.ظ ; ۱۳۸۳/۳/٢۸

 

ظرفيت Yahoo Mail شده 100MB. من که حسابم تقريبا پر بود حالا شده %2. حالا هی غر بزنيد Yahoo تخميه.

   + زینا - ۸:٠٠ ‎ب.ظ ; ۱۳۸۳/۳/٢٦

 

ما ادما چرا اينجورييم؟

چرا نزديکترینهامونو نمی بينيم؟

چرا همش شاکی هستيم؟ از همه چيزو همه کس؟

چرا وقتی ميتونيم ببينيم ترجيح ميديم چشامونو ببنديم؟

چرا به همديگه به اندازه کافی محبت نميکنيم؟

چرا از چيزايی که داريم لذت نمی بريم و عمرمونو با حسرت خوردن تلف می کنيم؟هر چيزی قيمتی داره. ايا واقعا وقتی لازم باشه حاضريم اون قيمتو بپردازيم؟ اگه بگن برای به دست اوردن دلخواهت بايد از همه چيزايی که تا به حال به زحمت جمع کردی بگذری. اگه بگن برای رفتن به بهشت بايد از جهنم بگذری. Will you still go there؟

چرا به اطرافيانمون اجازه نميديم ما رو بشناسن؟ يه نقاب ميذاريم رو صورتمون و تظاهر می کنيم قوی هستيم و به کسی احتياجی نداريم. هيچ سعی هم نمی کنيم اطرافيان رو بشناسيم.کافيه کوچيکترين چيزی ازشون ببينيم که با ”ايده ال“ مون همخونی نداره، بدون اينکه بهشون فرصت توضيح بديم ميذاريمشون کنار. يه لحظه هم فکر نمی کنيم ممکنه يه فرصت خوب واسه يه دوستی پربار رو از دست داده باشيم. مگه خودمون کامليم؟

 

 

   + زینا - ۱۱:۱۱ ‎ق.ظ ; ۱۳۸۳/۳/٢٦

 

درست وقتی فکر می کنی به اون نقطه رسيدی که اونقدر خسته ای و You just wanna give up, يکی پيدا ميشه بی هيچ منت و انتظاري, صادقانه بغل دونت ميشه و بدون اينکه بدونه نجاتت ميده. بعد لبخند ميزنی.

اونوقت يه ادمايی هم پيدا ميشن که راحت و خودخواهانه ميشکننت. تيکه های شکسته رو ميشه دوباره به هم چسبوند ولی هيچوقت مثل اول نميشه. به خودت ميگی I'll get over it, I'll move on. ولی خودتم ميدونی دروغه.

ولی اينو هم ميدونی که تا وقتی يه بغل دون داری يکی هست کمکت کنه همه تيکه ها رو پيدا کنی و دوباره به هم بچسبونی. اينو هم ميدونی که هر چقدر هم تيکه های به هم چسبيده زشت و ناهماهنگ باشن, بغل دون تنهات نميذاره. پيشت ميمونه. بعد ديگه نميترسی.

   + زینا - ۳:۱٧ ‎ب.ظ ; ۱۳۸۳/۳/٢٥

 

خيلی وقته ميخوام بنويسم

نميدونستم از کجا شروع کنم و ميترسيدم اگه شروع کنم I wouldn't stop!

It's funny how I chose today as my starting day cuz I know it's mainly due to my need for procastination. Got an exam tomorrow and should study. But it's when you've got something to do that u wanna do everything else except that one thing.

وقتی درس داری کلی فکرای مزخرف ميان سراغت. فکرايی که يه عمر ازشون فرار کردیThey suddenly come back to hunt u. اگه درس نداشتم باز فرار می کردم.  چيزی ميخوردم. چيزی مينوشيدم. چيزی ميکشيدم.

But somehow, someday, everythign will catch up. You realise you can't run anymore, you DON"T WANT to run anymore. But then... you've been fake for so long that you've forgotten reality  

   + زینا - ٢:۳٤ ‎ب.ظ ; ۱۳۸۳/۳/٢٤