آخيش...بالاخره يه خونه خوب پيدا کرديم. من و هاله... يه خونه دو خوابه خوشگل. نه صابخونه نه Manager نه Flat mate هايی که به آدم حرص ميدن... خودمون دو تا. واسه همين خيلی وقته نيومدم. دنبال خونه بودم.

شبها يه کم حوصله ام سر ميره...اونم به خاطر اين که عادت کرده بودم به زندگی با ۶۰ نفر. هيچوقت تنها نبودم. کافی بود از در خونه بيام بيرون و هميشه يکی اون دورو برا بود. ولی خوب اينجوری هم يه مزيتهايی داره.

امروز فکر می کردم يه House warming party بگيرم٬ ديدم حتی اگه نخوام زياد آدم دعوت کنم حدود ۳۰ نفر مهمون دارم... ... ببينم چی ميشه.

   + زینا - ۱۱:۳٠ ‎ق.ظ ; ۱۳۸۳/٤/۳۱

 

شنبه برای اولين بار تو زندگيم رفتم camping. تولد ۲۱ سالگی يکی از دوستای Wil بود. Wil يکی از دوستای صميميمه. يکی از اون دوستايی که تو چشاش يه خونه پيدا کردم. ميگن اگه تو زندگيت ۳ تا دوست داشته باشی خوش شانسی. من ۷ تا دارم. دوست که ميگم منظورم اوناييه که خودتو توشون پيدا ميکنی. اونايی که از زيرو بمت خبر دارن. نقاط ضعف و قدرتتو ميدونن و همينجوری دوست دارن. نه اونايی که تو حرفات بهشون ميگی دوست ولی وقتی خوب نگاه می کنی ميبينی فقط يه آشنان. بگذريم. 

اين مهمونی تولد تو يه مزرعه بالای کوه برگزار شد. کلی آدم اومده بودن. يه سری دور آتيش جمع شده بودن، يه سری تو تراس نشسته بودن گپ ميزدن و ورق بازی می کردن، يه سری هم دور Live Band بودن می خوندن و می رقصيدن. من و Wil و Chris هم دور يه سطل آشغال مخصوص ته سيگار واستاده بوديم. با هم شرط بستيم هر کی زودتر خوابيد صبح چادر رو جمع کنه. منهم با اينکه ميدونستم خسته ام قبول کردم. مثل يه مرغ هم زودتر از همه خوابيدم. فکر کردم الان ميگن ولی فردا دلشون نمياد من که دخترم تنهايی کار به اين سختی رو انجام بدم.

زهی خيال باطل. کمک که نکردن هيچی ... ۲ تا صندلی هم آوردن نشستن تمام مدتی که تو آفتاب جون می کندم بهم خنديدن. شب هم اصلا نتونستم بخوابم. يعنی اول خوابم برد. غرق خواب بودم که شنيدم صدای خنده ريز اين دوتا مياد. تا به خودم بيام زیپ چادرو کشيدن و دو تايی پريدن روم. حسابی قلقلکم دادن و بی هيچ حرفی رفتن... به هر زحمتی بود دوباره خوابيدم و بعد با صدای خر و پفشون از خواب بيدار شدم. تا صبح هر چی اينور اونورشون کردم فايده نداشت. آفتاب که در اومد از خستگی بالاخره خوابم برد ولی نيم ساعت بعد باز با قلقلک بيدارم کردن.

کلا ولی خيلی حال داد. غذای خونگی (که رو ذغال پخته بودن)، کلی نوشيدنی، هوای تميز و موزيک خوب.

   + زینا - ۱۱:۳۱ ‎ق.ظ ; ۱۳۸۳/٤/۱٦

 

دوستی يعنی چی؟ برای دوست بايد چه کار کرد؟ اگه يه دوست در اشتباه باشه و اون اشتباه زندگيتو تحت شعاع قرار بده چی؟بايد واستی و نگاه کنی يا بهش بگی اشتباه ميکنه؟ اگه بگی و بعد بهت انواع و اقسام تهمت ها رو نسبت بده چی؟

وقتی بهترين دوستت بدترين دشمنت ميشه چه کار بايد کرد؟ وقتی داره تهديدت ميکنه و تو نگاش ميکنی و ميخوای تکونش بدی... چشاتو وا کن... منم... چی داری ميگی؟...  ميخوای فقط بغلش کنی و بگی اينم يه مشکل که با هم ميتونيم حلش کنيم. مثل همه مشکلاتی که تا حالا پشت سر گذاشتيم... ولی اون دست به سينه واستاده و با نفرت نگات ميکنه چی؟  

وقتی يه دوست يهو غريبه ميشه چی؟

   + زینا - ۸:٤٦ ‎ق.ظ ; ۱۳۸۳/٤/۱٦

 

يه قرص. يه قرص سفيد که روش يه شکلک داره.

تو يه کوچه خلوت با کلی اب فرو ميديش...بطری اب رو ميدی به بچه ها و خودت اينور اونورو میپايی. البته مهم نيست اگه کسی هم ببينه. you're in the city's drug central anyway

ميريم طرف club. صف ميبنديم. هنوز هيچی حس نمی کنی ولی چشاتو گرد ميکنی، يه ادامس ميندازی دهنت و هی دست می کشی تو موهات که security guard فکر کنه قرصه اثر کرده. وگرنه ممکنه رات نده!! ميری تو پشت سرتو نگاه ميکنی که مطمئن شی همه اومدن.

-oy, let's go down to the dance floor

-Are u feeling it Chris?

- Not yet are u?

-Nope, but Bec looks pretty fucked up.

I know when she's hit cuz she just gets huggy touchy feely n her eyes get so wide. She come to me, her hands shaking, she's bouncing everywhere...

-Toilet, toi..toi...toilet, I've gotta go to the toilet

-ok babe, I'll take you there

As soon as she goes in, it hits me... Wowww!!! It's like I was walking on the floor and a second later, I just get off the ground n it's like I'm walking on the coulds now...I don't want it to go away... I go to the dance floor... the music takes my body over... A girl I've never seen in my life hugs me... I hug her back... another one gives me a bottle of water... I drink it like I haven't drank water in years... I sit on a sofa... my body still rocking... all these wierd thoughts... I don't even control my thoughts... I love the feeling...the boy beside me is smoking a cigarrette...

- Hey can I have a drag of that ciggi?

- Do u want one?

-Oh, yes please, thank u, thank u thank u

Everyone is like your best friend now. ah, where are my friends? I stumble around, knock into some people but they're to high to even care.

-Rune, u feeling it?

-Hell yeah

I just wanna close my eyes n get lost in these feelings....

-Open your eyes girl or the bouncer will kick u out.

- Will u hug me please, I need a hug

يه قرص. يه قرص سفيد که روش شکلک داره.

   + زینا - ۸:٠۸ ‎ق.ظ ; ۱۳۸۳/٤/۱٢

 

- My heart is affraid that it will have to suffer,

- Tell your heart that the fear of suffering is worse than the suffering itself. And that no heart has ever suffered when it goes in search of its dreams, because every second of the search is a second's encounter with God and with eternity.

Coelho

   + زینا - ۱۱:٤٤ ‎ق.ظ ; ۱۳۸۳/٤/٥

 

برای به دست اوردن يه دوست، يه همراه رو از دست دادم.

   + زینا - ۱۱:٢٦ ‎ق.ظ ; ۱۳۸۳/٤/٥

 

دلتنگم.

دلتنگ خودم. يه جائيم نميدونم کجاست. يه کسيم نميدونم کيه. کاش برميگشتم. کاش برگردم.

زخميم.

وقتی داشتم می افتادم دور و برمو ملتمسانه نگاه کردم... کمک... هيچکی نشنيد.

جنگيدم.

به صخره ها چنگ زدم و بالاخره رسيدم بالا. بالا؟نه منظورم اونجايی بود که اول بودم. تا بالا راه زياده.

هيچکی ولی نبودمو حس نکرد.

بدو...

بابا زخميم. نميتونم. حداقل يه عصا بدين دستم، يه جوری خودمو ميرسونم.

اونجارو.... يه غريبه... اونم داره اونوری ميره...

- سلام

- سلام

-بيا با هم بريم

- تو خيلی يواش راه ميری. ببخشيد. من خيلی کار دارم.

زخممو نديد. فکر کرد از رو تفنن يا بيکاری يا سر به هوايی و بی خيالی اينجورييم.

نميتونم سرزنشش کنم.

 

   + زینا - ٥:۳۸ ‎ب.ظ ; ۱۳۸۳/٤/٢

 

چند روز پيش يکی از دوستام Andrea يه دختری رو بهم معرفی کرد که قيافه اش عين خودم بود!!! موهاشم همينطور. همينطور که تو بهت بودم دختره برگشت گفت:

سلام، چطوری!!!!!! به فارسی.

هنوز فکم اويزون بود که Andrea بهم گفت که اونهم مثل من باباش ايرانيه و مامانش فيلیپينی!!!! عجيب بود. يعنی اگه ايران اين اتفاق می افتاد تعجب نمی کردم. اونجا يه Filippino-Iranian Community داريم که شامل بيشتر از ۳۰۰ خونوادست. ولی اينجا هيچ ربطی نداره.

گفتم بی ربط ياد يه چيزی افتادم. يه سری از ايرانيها که واسه کار رفتن ژاپن اونجا با زنهای فيلیپينی ازدواج کردن. مشکل اينجاست که اقايون انگليسی بلد نيستن و خانمها فارسی. پس تو خونه چه جوری با هم ارتباط دارن؟ ژاپنی!!!!!! 

 

 

   + زینا - ٢:۱٤ ‎ب.ظ ; ۱۳۸۳/٤/٢