دويدم و دويدم...

سر کوهی رسيدم...

دو تا خاتونو ديدم...

هيچکدومشون چيزی بهم ندادن.

- دير رسيدی تموم شد!!!!

   + زینا - ٤:٤٠ ‎ب.ظ ; ۱۳۸۳/٥/٢٧

 

My hands... hopelessly extended... waiting for someone to reach out and hold them...

My hands... so powerless... so cold

   + زینا - ۱۱:٢۸ ‎ق.ظ ; ۱۳۸۳/٥/٢٦

This post contains some words that may offend some readers. My appologies

آره آقا جون من آدم کيری مزخرفی هستم. عصبی ام. سگم. وقتی هم عصبانيم نميگم چه مرگمه. يه گوشه ميشينم ميرم تو خودم و اخم و تخم می کنم. بابا يعنی تنهام بذار. همش که نميتونم بخندم. صبح تا شب زندگی ميذاره تو کونم من بد بخت هم هيچ کاری نميتونم بکنم که دق دلم خالی شه. هی می شينم ميگم ای بابا. بعد تو ميای ميگی اه! اينقدر نگو ای بابا. ببخشيد. خفه ميشم. خوبه؟

ميخوام فرار کنم برم يه جايی که هيچ کسی رو نميشناسم. ولی چه فايده. از هر چی فرار کنی يه جايی که اصلا انتظارشو نداری مياد يقتو می گيره بد ميکوبتت زمين.

ای بابا!!

   + زینا - ۸:٠٦ ‎ق.ظ ; ۱۳۸۳/٥/٢٦

 

لعنت به اين زندگی تخمی.

   + زینا - ٧:۱٩ ‎ب.ظ ; ۱۳۸۳/٥/٢٥

 

کاش ديروز برميگشت و قسمتی از امروز می شد

   + زینا - ٢:٠٥ ‎ب.ظ ; ۱۳۸۳/٥/٢٤

 

شب شده و من باز تنهام!

   + زینا - ۱٢:٢٢ ‎ب.ظ ; ۱۳۸۳/٥/٢۱

 

ميگن آدما وقتی عاشق ميشن٬ همه چيزو از پشت يه پرده خوشحالی و خوش بينی می بينن. زندگی براشون زيبا ميشه. مشکلات رنگ می بازن. دنيا بهشون لبخند ميزنه و تو يه حس euphoria غرق ميشن.

پس چرا من هر وقت حس کردم کسی رو دوست دارم اينجوری نبوده؟

چرا مثل کسی ميشم که يه بيلاخ گنده لبخند رو تو صورتش خشک کرده؟

چرا واقعيت با يه در کونی محکم و دردناک تلخيشو به رخم می کشه؟

چرا زجر خودشو با زور تو وجودم می چپونه؟ بعد من ميمونم و بهت. با هزار سوال بی جواب و همون بيلاخ ... کماکان تو صورتم.  

   + زینا - ۱:٠٤ ‎ب.ظ ; ۱۳۸۳/٥/٢٠

 

يه گوشه نشسته... تو رويا... داره برنامه ريزی می کنه واسه فردا و فرداها!

... فردا برميگردی. هنوز نشسته... هنوز تو روياست.

حيف.

   + زینا - ۱۱:٠٧ ‎ق.ظ ; ۱۳۸۳/٥/٢٠

 

Emptiness... Darknes... Silence

FEAR

   + زینا - ۱٠:٢۳ ‎ق.ظ ; ۱۳۸۳/٥/۱٩

 

- اگه يه شب يه ابر بياد تو اتاقت چه کار ميکنی؟

- ميرم توش ميرقصم. بعد که خسته شدم يه شمع روشن ميکنم، يه موزيک ملايم ميذارم، porn روشن ميکنم، زل ميزنم به صفحه و فکر ميکنم.

- فکر ميکنی؟

-آره، شايد به درسای فردا.

... من کمک لازم دارم

   + زینا - ۱٠:٠٩ ‎ق.ظ ; ۱۳۸۳/٥/۱٩

 

غذامونو خورديم... گپ هم زديم...

- تلويزيونو ببريم تو اتاق؟

چرا؟ که برای جلب توجهت با يه شيئ بی جون رقابت کنم؟

که وقتی جای تماس دستم با بدنت آتيشت ميزنه زل بزنی به صفحه اش که من نفهمم چقدر روت قدرت دارم؟

که وقتی ميخوام با يه آه اوج لذتمو بهت نشون بدم صدام تو سروصداش گم شه؟

که وقتی کنارم دراز می کشی مجبور نشی تو چشام نگاه کنی؟ که يه وقت چيزی نبينی که ازش فرار می کردی؟

که وقتی می دونی تشنه يه ذره محبتم بتونی راحت با فشار يه دگمه بهم بفهمونی که وقت خوابه؟

ازش متنفرم.

   + زینا - ٩:٥۱ ‎ق.ظ ; ۱۳۸۳/٥/۱٩

 

I'm a stranger... I'm your best friend

I'm the girl next door... I'm a snob

I'm your sister... I'm your lover

I'm hot... I'm not

I'm a social butterfly... I'm a loner

I'm smart... I'm dumb

I'm nice... I'm a bitch

I love you to pieces... I hate your guts

I am who I am ... I am who you define me

   + زینا - ۱٢:٤٤ ‎ب.ظ ; ۱۳۸۳/٥/۱۸

 

رفتم صليب سرخ خون دادم!!! منی که از بس که از آمپول می ترسم وقتی می خواستم واکسن بزنم بايد دست بابامو می گرفتم. من که از خون می ترسم. 

قرار بود صبح بريم. من و هاله. وقت گرفته بوديم. نمی دونم چی شد که حسمون گل کرد که اين کارو بکنيم. خلاصه ... صبح خواب مونديم.

طرفای ظهر رسيديم Uni. آخه از اين ماشينای سيار آوردن گذاشتن تو محوطه. فکر می کردم بذارن هاله باهام بياد تو که دستمو بگيره. ولی نذاشتن. مردم از ترس. می دونم درد نداره ها. ولی دست خودم نيست. ضربان قلبم ميره بالا.

به اين فکر می کردم که اگه يه روز، خدای نکرده، يکی از کسانی که دوسشون دارم احتياج به خون داشته باشه، يکی باشه بهش کمک کنه. عضو Frequent Donors Club هم شدم. يعنی سالی ۴ بار بايد خون بدم.  

   + زینا - ٩:٤٢ ‎ق.ظ ; ۱۳۸۳/٥/۱٦

 

تو چند روز گذشته چند تا message گرفتم تو Orkut از چند نفری که اصلا نمی شناسم. حتی تو Friend List من هم نبودن. خيلی بی ربط اومدن ميگن سلام عليکم بنده فلانی می باشم از فلان جا. چه جور سکسی دوست داری يا ميخوام باهات در مورد سکس صحبت کنم. به يکی جواب دادم که فکر نميکنم به شما ربط داشته باشه . فکر کردم متوجه ميشه که اصلا سوال درستی نپرسيده. ولی طرف خيلی راحت در جوابم نوشت که خوب کنجکاوم!!!!

درسته که اينترنت يه محيط مجازيه. درسته ماها اينجا نشستيم پشت يه LCD و فقط تایپ می کنيم. ولی نبايد فراموش کنيم اونور هم يه سری آدم نشستن. درسته ممکنه هيچوقت رو در رو همديگه رو نبينيم، ولی آداب معاشرت رو در رو يا رو در مانيتور نداره چون به هر حال يه معاشرتی صورت ميگيره.

سوال مهم نيست. حالا اون طرف شايد واقعا سوال داشته و به جز اينترنت جايی برای پيدا کردن جواباش نداره (به خاطر محيط اجتماعی ايران ميگم و اين که صحبت کردن و يا کنجکاوی در مورد سکس اصولا زشت محسوب ميشه). ولی بايد طوری سوالشو مطرح کنه که حداقل جواب بگيره. اينجوری که مياد جلو يکی مثل من هم که هميشه ادعام ميشه که کاملا با sexuality خودم راحتم، حالت تدافعی ميگيرم. 

هر چيزی راهی داره و اگه از راه درست وارد بشيم به دلخواهمون می رسيم.  

   + زینا - ۱۱:٥۱ ‎ق.ظ ; ۱۳۸۳/٥/۱٥

 

In my first year here , when I was lonely, tired and demotivated, these words kept me going.

1) You must believe you have the ability.

2) You have to understand clearly that you must make the effort before you enjoy the results.

3) You must select clearly defined goals.

4) You must increase your value as a person by continual self-development.

5) You must have persistance and learn from your failures.

6) You must maintain a positive mental attitude.

7) You must take full responsibility for your success and failures.

Noel Whittaker

 

   + زینا - ٥:٥٤ ‎ب.ظ ; ۱۳۸۳/٥/۱٤

 

آن هنگام که از عشق می گريزی چون سمند در پی ات بی تاب است...و چون به رويش آغوش می گشايی چشم به پشت سر تو می دوزد....

   + زینا - ۱:۱٦ ‎ب.ظ ; ۱۳۸۳/٥/۱٢

 

يه سالی بود بهش بی توجه بودم. گفتم بی خيال بابا. هی می ديدمش، صداشو ميشنيدم. همه جا. آخه ميگن همه جا هست. ولی خودمو می زدم به اون راه. ولی چند روزی بود صداش تو گوشم بود. تصميم گرفتم برم يه سری بهش بزنم. رفتم دم خونش. راستش می ترسيدم. من يه سال يا بيشتر ازش هيچ سراغی نگرفته بودم. يعنی رام ميده؟ ميگن در خونش واسه همه بازه.   

به هر حال رفتم. کلی مهمون داشت. همه اومده بودن باهاش حرف بزنن. آخه به آدم آرامش ميده. اونجا ديدم خيليها هستن که اولين باره ميان ديدنش. خيليها هم مثل من بودن... کلی حرف زديم... حسابی خالی شدم. تازه فهميدم چقدر دلم براش تنگ شده بود.

ديگه نمی ذارم اينجوری بشه...

   + زینا - ۱٢:٤٧ ‎ب.ظ ; ۱۳۸۳/٥/۱٢

 

Uni ما يه مجله ماهيانه داخلی داره به اسم Getamungstit. هر ماه اخبار جديد و يه سری چرت و پرت خنده دار ديگه توش چاپ می کنن. پارسال هم که تو يکی از مهمونی ها يه بليط مجانی به سيدنی برده بودم خبرش چاپ شده بود ولی عکسم سوخته بود. بهتر چون خيلی مست بودم و مطمئنا عکسم دست بچه ها سوژه ميشد. بگذريم. هر ماه Horoscope همه ماهها رو مينويسن. البته به اسم Horror- Scope . اکثرا هم فقط واسه خنده. امروز مجله اين ماه در اومد و Horror- Scope من اين بود:

If you had to do it all over again, you wouldn't change a thing, which proves that you're a masochistic submoron.

   + زینا - ۱:٠۱ ‎ب.ظ ; ۱۳۸۳/٥/٧

 

بابا چه جوری بگم؟ چه جوری حاليت کنم؟

چرا نميگيری؟ حتما بايد داد بزنم. خوب بابا منم غرور دارم. همش دارم با حرکاتم نشون ميدم. بگير منظورمو ديگه.

ميای باهام ميگی، می خندی. منم باهات می خندم. هم از بيرون هم از تو. خودتو بی خيال نشون ميدی. منم ...

ميگی همه چيزو نبايد بگم. خودت بايد تا حالا منو شناخته باشی. ميگم ok ولی تو چی؟ تو منو شناختی؟ پس چرا نميبينی؟ 

   + زینا - ۱٢:۳۱ ‎ب.ظ ; ۱۳۸۳/٥/٧

 

بالاخره امروز ترم جديد شروع شد. به حساب اينترنت منم 16$ اضافه کردن. يعنی ميتونم بيشتر بيام.

راستش اين ترم ترم آخرمه. يه جورايی می ترسم. همه ازم میپرسن برنامه ات چيه واسه بعد از اين. من  ميشم. نميدونم. يعنی ميدونم چی ميخوام. ولی نمی دونم چی ميشه. اينقدر فاکتورهای مختلف تو اين مسئله دخالت دارن که ...

ميخوام کار پيدا کنم ولی تا Permanent Residency نگيرم شانس کار پيدا کردنم خيلی کمه و از طرف ديگه ۵ امتياز برای PR گرفتن کم دارم و برای اينکه احتمال PR گرفتنم زياد شه بايد کار پيدا کنم.

بگذريم... درست ميشه... اين چيزا هم می گذرن و يه روزی می تونم برگردم به الان نگاه کنم و بخندم.

   + زینا - ۱٢:٠۸ ‎ب.ظ ; ۱۳۸۳/٥/٥