هيچ گاه نخواهي دانست كه من اسير محبتي هستم كه دريغ ميكنی ...آنچنان در بهت خويش غوطه وري كه فنا شدنم را نميبيني

محبوبم، من روزهاست كه در تو مرده ام. آن رخوتي كه در توست ،منم.

 بي تو بودن را سر ميكنم ... اما نامهربانيت را هرگز ...

*اينو آيلا تو يکی از نظرهاش برام نوشته بود و من دلم نيومد بره لای چرت و پرتا بايگانی بشه.

   + زینا - ٧:٠٤ ‎ب.ظ ; ۱۳۸۳/٦/۳۱

 

بيچاره شدم . دلم يه ذره استراحت ميخواد. از هفته پيش روزی چندين ساعت تو اين کتابخونه نشستم. ديروز که ديگه ۱۳ ساعت اينجا بودم (‌البته يه گروه خيلی توپ داشتيم و خيلی هم خوش گذشت). فردا يه presentation  دارم ۴۰ دقيقه!! حالا اينو ميشه يه کاريش کرد تا حالا حداقل ۱۲ تا presentation دادم ... يه پسره هست تو کلاسم ازش خوشم مياد ميترسم يه کاری کنم آبروم بره .

پس فردا بايد يه تحقيق ۲۰۰۰ کلمه ای تحويل بدم (که از صبح دارم روش کار ميکنم) و جمعه هم يه Assignment ديگه که هنوز نگاش نکردم. مشکل اينه که شبها هم نميتونم راحت بخوابم. صبح  هم زود از خواب میپرم ازنگرانی. واسه همين خستگی تو تنم و اين مغزم ميمونه.

 خلاصه که اگه جمعه عصر زنده بودم و چشام کور سويی داشت، ميام خبر ميدم...

پ.ن. در مورد فزونی بيشعوريت بعدا توضيح ميدم!!!

   + زینا - ٢:۱٧ ‎ب.ظ ; ۱۳۸۳/٦/۳۱

 

به اين نتيجه رسيدم که چيزی به اسم شعور وجود نداره!!!

   + زینا - ٤:٥٩ ‎ب.ظ ; ۱۳۸۳/٦/٢٦

 

دردها رو ميبينيم، چشامونو ميبنديم، نسيم خنک رو رو صورتمون حس ميکنيم و برميگرديم به زندگی مزخرف امروزيمون...

انگار نه انگار!

چقدر سخته خوب بودن.

   + زینا - ۳:٤۱ ‎ب.ظ ; ۱۳۸۳/٦/٢٤

 

بابام برام يه e-mail فرستاد با اين جمله ...

اگر روزگاري شان و مقامت پائين آمد نااميد مشو
زيرا آفتاب هرروز هنگام غروب پائين ميرود... ولي در بامداد
طلوع مينمايد

و من صبحهايی که رو يه تخت غريبه بيدار ميشم با ياد اين جمله دلمو خوش ميکنم...

   + زینا - ٩:٥۸ ‎ق.ظ ; ۱۳۸۳/٦/٢٤

 

لب و بوی شراب و طعم سيگار...

   + زینا - ٩:٥۱ ‎ق.ظ ; ۱۳۸۳/٦/٢٤

 

چرا مبنای زيبايی خودت رو قيافه کسانی که بهت گير ميدن گذاشتی؟

   + زینا - ۳:٠٤ ‎ب.ظ ; ۱۳۸۳/٦/٢۳

 

۲ ساعت سرپا با ذوق و شوق غذای مورد علاقه ات رو درست کردم و تو تو ۱۰ دقيقه تند تند بدون توجه به مزه و رنگ و بوش جلو تلويزيون بدون يه کلمه حرف و حتی يه نگاه قدردانانه! بلعيديش و نيم ساعت بعد خاليش کردی تو دستشويی!!!  

   + زینا - ٤:٤٦ ‎ب.ظ ; ۱۳۸۳/٦/٢۱

 

اين آدما هستن که گوشای آدمو دراز ميبينن؟ اينايی که کم ميارن و واسه اين که نشون ندن که جلوت کم آوردن (حالا تو اصلا به تخمتم نيستا) يه خالی ميبندن و تو دقيقا ميدونی دارن دروغ ميگن... مثلا:

-چه خبرا؟ خوش ميگذره؟

-آره... خيلی... سرم خيلی شلوغ شده (نگفتی که کونش بسوزه، ولی چشم نداره)

-منم همينطور وقت ندارم سرمو بخوارونم... ولم نميکنن اين دوستام.

اينا که ناشی هستن و ادعای زرنگيشون کون خرو پاره ميکنه.... اينا که هيچی بارشون نيست و تو همه چيز هم با اعتماد به نفس تمام اضهار نظر ميکنن و با پررويی قيافه حق به جانب ميگيرن...

اينا حالمو به هم ميزنن

   + زینا - ٩:۱٤ ‎ق.ظ ; ۱۳۸۳/٦/٢٠

 

۵ سال پيش من و مامانم يه هفته رفتيم يونان. موقع برگشتن، تو فرودگاه آتن پروازمون تاخير خورد. با بقيه مسافرا نشسته بوديم که يه آقا پسری اومد و شروع کرد با ما صحبت کردن. مثل اينکه تو سفارت مامانمو ديده بود و حالا احساس آشنائيت برش داشته بود.

خلاصه، پسره گفت کارگردان آماتوره و يه آتليه عکاسی و فيلمبرداری داره. کارتشم داد و گفت تماس بگير. منم خوشم اومده بود. گفتم خوب رسيدم ايران تماس ميگيرم. کيفم همرام نبود، کارتشو دادم مامانم که بعدا ازش بگيرم.

يکی دو هفته بعد به مامانم گفتم کارته رو بده يه زنگکی بزنم... گفت ای وای، مثل اينکه لای کاغذ آشغالا ريختم دور. ای بابا!

يه روز، چند سال بعد شنيدم پسره چند تا فيلم توپ ساخته و تو کلی جشنواره ايرانی و خارجی جايزه برده.

چند روز پيش با مامان حرف ميزدم، ياد اين موضوع افتادم گفتم راستی مامان٬ فلانی باز جايزه برده.

خيلی ريلکس گفت: ا؟ من کارتشو هنوز دارم!!! اون موقع ندادم بهت چون از صندلی که پاش بود خوشم نيومد. به نظرم جلف بود!!!

آخه من بهش چی بگم؟

   + زینا - ٧:٢٢ ‎ق.ظ ; ۱۳۸۳/٦/۱۸

 

ميگه خيلی گرمی... خيلی مهربون و راحتی... ميترسم احساساتت درگير شن...

ته دلم بهش می خندم که تو هم گول خوردی! 

   + زینا - ۳:۳٥ ‎ب.ظ ; ۱۳۸۳/٦/۱٧

 

آدم يه وقتايی يه چيزی داره، ولی فکر ميکنه يه چيز ديگه می خواد. بعد اون چيز ديگهه دستش مياد، تازه می فهمه نه همون قبليه رو ترجيح ميده! حالا از رو عادت يا هر چی.

من امروز اونجوريم.

   + زینا - ۸:۱٦ ‎ب.ظ ; ۱۳۸۳/٦/۱٦

کنسرت داريوش!

ديشب رفته بوديم کنسرت داريوش!!! من قبلا آهنگاشو گوش نداده بودم واسه همين اندازه بقيه حال نکردم ولی خوب بود. همش نشسته بودم فکر می کردم کاش عوض اين سياوش قميشی اومده بود. اون وقت من میپريدم بالای سن اينقدر جيغ ميزدم تا بنفش شم.

قرار بود ساعت ۷ شروع بشه و درها ساعت ۶ باز ميشدن. تو Marriott Hotel. من و هاله هم هبل، به رسم زنبيل گذاری، از ساعت ۵ اونجا بوديم. بماند که بلايی نزديک بود سرم بياد که به خير گذشت. اينقدر که نشستيم الکی از بيکاری سيگار کشيديم فکر نکنم تا يه هفته طرفش برم. هر کی ميرسيد می اومد می گفت سلام عليکم سيگار کجا می شه کشيد. منم به رسم مهمان نوازی پا به پای همه می کشيدم! تازه ديشب فهميدم من چقدر دوست و رفيق دارم و اينکه جز يکی دو تا همه پسرن!‌ همش از اول تا آخر شب می دويدم اينور اونور. نمی دونم همه چرا با من هماهنگ می کردن. هر کی هم گم ميشد زنگ می زد از من آدرس می گرفت! من دست چپ و راستمو هنوز بايد فکر کنم تا يادم بياد. ۶۰۰ دفعه از پله ها بالا پايين رفتم که برم استقبال ملت! آها اينم بگم که اکثر خانمها طبق معمول جمعهای ايرانی مشکی پوشيده بودن و آدم وارد که ميشد تو لابی حس ميکرد اومده مراسم ختم!

خلاصه، بازم طبق معمول جمعهای ايرانی که هيچی سر وقت نيست، کنسرت ساعت ۸ شروع شد (که باز بهونه ای بود واسه ما که بيشتر سيگار بکشيم. يه سری از بچه ها هم تو ماشين مشروب داشتن، مثل عروسيهای ايران). من تو لابی بودم دنبال چند نفر ميگشتم که يهو در هتل باز شد ۵ نفر سياه پوش که دور يه سفيد پوش حلقه زدن وارد شدن. من داشتم يکی از اون سياه پوشها رو ديد ميزدم که يکی گفت داريوش اومد! اون سفيد پوشه. پس اينه؟ کتش برق برقی بود! يکی از بچه ها گفت از اين کتها ميخواد و منم قول دادم خودم منجوق کاريشو انجام بدم!

وسطای کنسرت يکی از بچه ها يه پوستر آورد داد که گفت برام دزديده. دستت درد نکنه.

تموم که شد با اينکه گفته بودن نميشه باهاش عکس گرفت خودمونو مثل اين بيشعورها انداختيم تو اتاقشو عکس گرفتيم. حالا وقتی عکسه اومد دستم ميذارم اينجا. بهم گفت موفق باشی. منم گفتم تو هم همينطور! آخه بزغاله، اين چه حرفيه... يارو خودش اند موفقه!

به هر حال، خيلی شب توپی بود. مرسی حميد جونم که برام بليط گرفتی.

   + زینا - ٢:٤۸ ‎ب.ظ ; ۱۳۸۳/٦/۱٦

 

من يه دخترم... نه هر دختری! در نوع خودم تکم... بی نظيرم!

من مستقلم. به هيچ کس و هيچ چيز محتاج نيستم.

من باهوشم. می دونم چه طور از مغزم استفاده کنم و می کنم.

هدفمندم. می دونم چی ميخوام و می دونم چه جوری به دستش بيارم.

من ميتونم. من به قابليتها و تواناييهام اعتماد دارم.

من خوشحالم. زندگی رو دوست دارم و با لبخند به همه آرزوهام ميرسم.

                   ***********************************

اينجا رو ببينيد! خيلی خنديدم. ياد بعضيها ميفتم و ”ترانه بارون“ خوندناشون

   + زینا - ۱۱:۳٥ ‎ق.ظ ; ۱۳۸۳/٦/۱۳

 

خسته ام. خيلی خسته ام. از اين بی کسی خسته ام. از اين تنهايی دارم دق می کنم. از اين سرگردونی متنفرم. هيچی هم ديگه اثر نداره. هيچی گرمم نمی کنه. ديگه حتی تماشای دود سيگارمم هم سرگرمم نمی کنه.

دلم ميخواد چشامو ببندم و تو اين موزيک غرق شم. ميخوام اين صداها بره دور تک تک سلولهامو بپوشونه. بره تو ششهام و جای هوا رو پر کنه. از زمين بلندم کنه و من به خدا با رضایت تسليم ميشم.

دلم بغل داداشمو می خواد. يه بغل مهربون پر از عشق. دلم Brian رو می خواد. بشينيم تمام شب کنار هم من با موهاش بازی کنم و بدون يه کلمه حرف تلويزيون ببينيم و همين کافی بود که حس کنيم چقدر بهمون خوش گذشته. دلم آيلا رو ميخواد. که تو اين روز ابری تخمی مثل اين زائوها با هم بچپيم زير پتو، زل بزنيم به عکس فروغ، بستنی بخوريم و سيگار بکشيم و غصه اينو بخوريم که ای وای باز بايد کلی پول دوا دکتر بديم.

دلم يه ذره محبت ميخواد. فقط يه ذره. يه بغل کافيه. يه حرف محبت آميز. کافيه يکی به جای سلام بگه سلام عزيزکم. من تا دو هفته خرکيف ميشم. ولی کو؟

   + زینا - ۱٠:٢۸ ‎ق.ظ ; ۱۳۸۳/٦/۱٠

 

زير نور شمع همه چيز قشنگتره... حتی چشای سرد تو...

واسه همينه وقتی ميای کلی شمع روشن می کنم  تا شايد رقص سايه ها ترکهای رو دلمو بپوشونه... 

   + زینا - ۸:۳۸ ‎ق.ظ ; ۱۳۸۳/٦/٩

 

معصوميت من وقتی از بين رفت که با لبخند ازش سوء استفاده کردی.

روح لطيف گل گلی من وقتی مرد که تو چشام نگاه کردی و عميق ترين زخم رو با افتخار روش حک کردی.

حالا من اينجا نشستم و دلم خوشه که تجربه کسب کردم!!!

   + زینا - ٧:۱٤ ‎ق.ظ ; ۱۳۸۳/٦/۳

 

بد درديه وقتی عزيزترين کست داره غرق ميشه و دست و پا می زنه و هيچ کاری نميتونی بکنی.

بد درديه وقتی تو چشاش نگاه می کنی و جز درد و غم چيزی نميبينی ولی خودش لبخند ميزنه که نکنه يه وقت يه ذره ناراحت شي.

بد درديه سنگ صبور کسی باشی که تمام عمرت مظهر ايستادگی و قدرتت بوده.

بد درديه وقتی تنها چيزی که ميخوای اينه که محکم بغلش کنی و بگی همه چيز درست ميشه ولی نميتونی چون ميدونی نميشه.

بد درديه وقتی خورد شدنشو ميبينی، هر روز و هر ساعت و تنها کاری که ميتونی بکنی اينه که فقط بهش زنگ بزنی و بگی: I love you, no matter what

شايد که دلش يه کم گرم شه!

   + زینا - ۳:٠٥ ‎ب.ظ ; ۱۳۸۳/٦/٢