تو تاريکی شب، بين دود و نور ليزر و چشمای خمار دنبال غريبه ای ميگشتم تا تو بغلش نبودنتو فراموش کنم... کاش می دونستم طعم لبش به يادم مياره که چقدر دلم برای حس کردن تو تنگ شده... 

   + زینا - ۸:٥٦ ‎ق.ظ ; ۱۳۸۳/٧/٢٦

 

   + زینا - ۸:٤٩ ‎ق.ظ ; ۱۳۸۳/٧/٢٤

 

ميگه ازش متنفرم... چشمه ديدنشو ندارم... من اينور کلی غصه ميخورم

تولدش براش کادو ميخره و با ذوق واسم تعريف ميکنه...من اينور نميدونم چه حسی داشته باشم!!!

   + زینا - ۱٠:۳٧ ‎ق.ظ ; ۱۳۸۳/٧/٢۳

 

بايد قدر انگشتان را نيز دانست!!!

   + زینا - ۱٠:٠٠ ‎ق.ظ ; ۱۳۸۳/٧/٢۳

 

جمعه شب مهمونی گرفته بودم جای همه اونايی که نيومدن خالی. اونايی هم که ميتونستن و گشادی کردن که خاک تو سرشون. اونايی که اومدن هم خودم قربون همتون ميرم!!!

يکی از دوستای خيلی عزيزم جمعه شب يه جايی DJ بود و بهم پيشنهاد کرد همه رو دعوت کنم اون کلاب. ما هم رفتيم. به مامان اينا قول داده بودم کلی عکس بگيرم ولی يادم نبود دوربين ندارم! يه سری از بچه ها اول اومدن خونمون بعد با هم رفتيم و يه سری رو هم اونجا ديدم. آها راستی يه Zippo خيلی خوشگل هم کادو گرفتم.

خلاصه... هر کی رسيد برام يه نوشيدنی خريد و همين شد که يادم نيست کی و چه جوری رسيدم خونه. ديروز صبح از رو sms هام فهميدم چی کِی اتفاق افتاده. ياد تولد پارسال افتادم. اينجا تولد ۲۱ سالگی خيلی مهمه و رسمه که صاحب تولد ۲۱ شات مشروب بخوره. منهم ۲۱ شات vodka زدم در عرض ۲۰ دقيقه. قبل از ساعت ۱۲ بيهوش رو تختم افتاده بودم و ملت تا ۶ صبح زدن رقصيدن. صبح يکی از دوستام خواست به اصطلاح کمک کنه، گفت بيا يه داروی گياهی دارم بخور سر دردت خوب ميشه.دارو رو يکی از دوستاش بهش داده بود. رو جعبه اش عکس گل و سنبل داشت و همه نوشته هاش به ترکی بود.

خلاصه دوستم اومد يه قاشق غذاخوری از اون دارو رو زرت ريخت تو حلقم. مزه زهر مار ميداد. سرفه ام گرفت و نصفشو ريختم بيرون ولی بقيه اش رو با کلی آب با زور فرو دادم. بعدا که رو جعبه اش رو خوندم ديدم نوشته EAU DE COLOGNE!!!!

 

   + زینا - ۱٠:٢٢ ‎ق.ظ ; ۱۳۸۳/٧/۱٩

 

تولدم مبارک. ۲۲ سالم تموم شد.

خيلی عوض شدم. تو همين يه ساله هم خيلی تغييرات داشتم. با خيلی چيزا کنار اومدم و ديدم نسبت به خيلی چيزا عوض شده. من عادت دارم هر سال روز تولدم واسه خودم يه نامه بنويسم. اين نامه رو هم باز نميکنم تا ۵ سال بعد و امسال ميخوام اولين نامه ام رو که تو ۱۷ سالگی نوشتم باز کنم. يادمه اون موقع حتی دوست پسر هم نداشتم و يه دختر مظلوم و مهربون و حرف گوش کن بودم.

بگذريم. الان خوشحالم. از زندگيم راضيم و هر چی ميخواستم تو اين سن داشته باشم دارم

   + زینا - ٤:٢٩ ‎ب.ظ ; ۱۳۸۳/٧/۱٦

 

سخته بودن.... بعد از رفتن اون يک نفری که به بودن رنگ ميداد... وقتی نگاه کردن به جای خاليش چشتو ميزنه... وقتی با ياد آوری خاطرات فقط صدای خنده خودت می پيچه و به خودت سيلی ميزنه.

ميدونم سخته... ولی بايد بود...

   + زینا - ۱٢:٥۱ ‎ب.ظ ; ۱۳۸۳/٧/۱٥

 

Relief... When it all finally makes sense!!!

   + زینا - ٥:٢۱ ‎ب.ظ ; ۱۳۸۳/٧/۱۳

 

ديدين بعضی از خاطرات گذشته مثل جوشای چرکی هستن که سعی کردی با يه خروار کرم پودر بپوشونيشون و خودت باورت ميشه که پوستت ماشاا.. هزار ماشاا.. از برگ گل لطيف تره.

بعد يهو يه اتفاقی می افته انگار يکی با يه پنبه و يه کم شير پاک کن افتاده به جونت!

بعد ان ميشی!

   + زینا - ٤:۱٠ ‎ب.ظ ; ۱۳۸۳/٧/۱٢

 

قدرت به زور بازو نيست. به جذبه و اخم و تخم هم نيست.

به اينه که وقتی عصبانی هستی ، من آروم دستمو سر ميدم تو دستت و يه لبخند ميزنم و همين آرومت ميکنه.

   + زینا - ۱۱:۳۱ ‎ق.ظ ; ۱۳۸۳/٧/٩

 

خنگوليت بنده به کنار، اين بيچاره هم هر کاری از دستش بر می اومد انجام داد ولی نشد عکس بذاريم.

   + زینا - ۸:٥۱ ‎ق.ظ ; ۱۳۸۳/٧/۸

 

تا وقتی ايده آلت هر روز بهت بيلاخ ميده آويزونشی...

منتظر لحظه ای باش که از چشت می افته... اونموقع است که ميتونی بهش لگد بزنی!

   + زینا - ۱:٥۱ ‎ب.ظ ; ۱۳۸۳/٧/۳