تو اين چند روزه کلی اتفاقات جالب انگيز برام افتاده.تعريف ميکنم ولی نه به ترتيب اهميت.

۱- شنبه يا يکشنبه پيش (يادم نيست دقيقا) با هاله تو خونه نشسته بوديم يکی از بچه ها زنگ زد که ای داد و ای وای تو خونه ام مار هست!!! بيچاره اول فکر کرده بود کمربند يکی از هم خونه ايهاشه، خم شده برش داره ديده  يه مار ۱ متری زرد و قهوه ای (که بعدا فهميديم سميه). زنگ زده به پليس و قربونشون برم که گفتن به ما ربطی نداره. يعنی برو بمير. اگر نيشت زد حالا يه زنگی بزن به اورژانس شايد کسی بياد سراغت!  اومد اينجا و زنگ زد به مدير شهرکشون و يارو هم خنديد و قرار شد برن برش دارن. وقتی رفتن خونه ديدن به به ۲ تا هستن نه يکی. يارو و هاله و دوست مار زده عزيز طی يک سری عمليات شجاعانه بيل کوبی جفت مارها رو کشتن!!! هاله بيچاره هم شب تا صبح کابوس مار ديد.

۲- ديروز رفته بودم يه مراسمی که دانشگاه ترتيب داده بود و يه عده خيلی محدود رو دعوت کرده بود. مراسم آخر رسمی و شهردار اين شهرمون هم اومده بود سخنرانی. کلی پذيرايی و تعارفات و لبخندای الکی و خلاصه... مراسم به خوبی و خوشی تموم شدو جمع کرديم که بيايم خونه که گفتن حضار محترم: جنگل نزديک هتل آتيش گرفته و به دليل مسائل ايمنی تا ۱ ساعت ديگه هيچ کس نميتونه از هتل خارج بشه!!! بعد از ۱ ساعت هم اعلام کردن ممکنه دود و آتيش تا آخر شب يا حتی روز بعد هم ادامه داشته باشه و حتی درهای ورودی هتل رو هم بستن.

من و استادم ايستاده بوديم با شهردار و زنش حرف ميزديم (استادم با شهردار دوستای قديمی بودن وگرنه کی با من حرف ميزنه) که مدير هتل اومد و گفت آقای شهردار ما ميتونيم شما رو از پشت هتل ببريم تو شهر بازی بقل هتل و از اونجا تاکسی بگيريم براتون که الاف نشين (پاچه خاری ديگه). زن شهردار هم برگشت به شوهرش گفت زينا رو هم برسونيم!!!

باری... من و شهردار و زنش از لای دود و ماشينهای آتيش نشانی با اسکورت پليس رد شديم و بقيه ملت همونجا موندن!!!

۳-  و حالا خبر مهم... کار پيدا کردم. تمام وقت و مناسب رشته ام. چهارشنبه هم قراره برم قراردار يکساله ببندم. تو يکی از اين شرکتهای بين المللی خيلی توپ که تا هفته پيش خوابشم نميديدم که بهم کار بدن. خيلی شادم. تنها چيزی که ناراحتم ميکنه اينه که تا يکسال نميتونم برم ايران. من که هر ۹ ماه ميرفتم ۳ ماه اونجا پلاس ميشدم. ولی عيب نداره. زندگی همينه. عوضش اون چهارراه رو فعلا رد کردم... تا چهارراه بعدی...

   + زینا - ٧:٤٠ ‎ب.ظ ; ۱۳۸۳/۸/۸

 

الان تو اون نقطه از زندگيمم که کاملا گه گيجه گرفتم... تا وقتی بايد درس ميخوندم تکليفم معلوم بود...اما الان. کجا برم؟ چه کار کنم؟ انگار سر يه چهارراه واستادم که همه چراغا سبزن...

 

   + زینا - ٥:٤۱ ‎ب.ظ ; ۱۳۸۳/۸/٢

 

چه گريزيست ز من؟

چه شتابيست به راه؟

به چه خواهی بردن

در شبی اينهمه تاريک پناه؟

ضلمت. فروغ

   + زینا - ٥:۳٠ ‎ب.ظ ; ۱۳۸۳/۸/٢