هفته پيش بود که معنی استقلال رو واقعا حس کردم. استقلال فکری، جسمی، روحی، مالی و هر نوع ديگه. وقتی خيلی يهو تصميم گرفتم برم سيدنی و لازم نبود اول از کسی اجازه بگيرم يا به کسی بگم برام پول بفرست يا هر چيز ديگه ای. دلم خواست برم و ميرم. راحت.

ولی يه چيز ديگه رو هم خوب حس کردم... تنهايی!

اولين کريسمسيه که با خونوادم نيستم. ايران نيستم. پيش دوستام.. آنتيها و عموها... شلوغيها و Carol ها... ثريا، ميلول، گرگوری، مايکل، نادر، ادوارد، Merry Christman Auntie، عکس، نمايش، دعا. مامانم که به زور تو کليسا منو از دوست پسرم جدا مينشوند که زشت نشه و اون بيچاره با داداشم ميرفتن تو اتاق پشتی تا ما کارمون تموم شه... شام ساعت ۳ صبح خونه آنتی ماريتا... درختمون... برف... بوس بوس...خيريه هايی که توش کيک ميفروختم...

رفتم يه درخت خريدم با تزئيناتش که دلم خوش شه. بهش نگاه ميکنم و لبخند ميزنم ولی تنها چيزی که ميخوام بغل مامانمه...

   + زینا - ۸:٠۳ ‎ب.ظ ; ۱۳۸۳/٩/٢۳

 

ديشب ساعت ۲:۴۵ پليس زنگ زد بهمون که يه پسر ۲۰ ساله به اسم Jeremy گفته داره مياد هتل شما خودکشی کنه!!! ما به يه ورمون هم نبود. حتی Rob همکارم گفت اگه ديديش ببين اگه بغل احتياج داره بغلش کن  (آخه چند بار چند تا از مهمونای هتل موقع خداحافظی ازم خواستن بغلشون کنم و اينجا دست گرفتن).

من اصلا نگران نبودم چون شبها درهای ورودی هتل رو ميبنديم و فقط مهمونا با کليد ميتونن بيان. من رفتم تو آشپزخونه واسه خودم چايی درست کنم و وقتی برگشتم ديديم هيچ کس نيست. اکثرا اينجا ۲-۳ نفری هستيم. بعد Rob پيداش شد و گفت يکی از مهمونا وقتی در آسانسور رو باز کرده ديده يکی بيهوش کف آسانسور افتاده. Jeremy بود. پسره نفس ميکشيد ولی چشاش باز بودن و برگشته بودن عقب. زنگ زديم به آمبولانس. ۲ دقيقه نشد رسيدن! از اونور مادر و خاله پسره رسيدن. معلوم شد خاله اش تو اين هتل کار ميکنه و امشب پسره کليد هاشو کش رفته که خودشو به پشت بوم هتل برسونه (طبقه ۴۰) و بپره پائين! ولی نتونسته چون فقط اونايی که تو penthouse هستن ميتونن برن اون بالا. معلوم هم نبود چه قرصی خورده بود که بيهوش شده بود.

خلاصه ساعت ۳:۰۵ با آمبولانس بردنش. دلم خيلی سوخت. پسره هم خوش قيافه بود هم خوش هيکل. ولی مثل اينکه سابقه بيماری روانی داشته و پدر و دو تا از causine هاشو تو ۳ ماه گذشته از دست داده و بهش خيلی فشار اومده. آخرين خبری که ازش داريم اينه که تو کماست.

حس خيلی عجيبی بود وقتی تو برانکارد از جلوم ردش کردن. اميدوارم اگه زنده بمونه اوضاع احوال روانيش هم خوب شه.

   + زینا - ٧:٤٩ ‎ب.ظ ; ۱۳۸۳/٩/٢٢

اندر احوالات من فلک زده!!!

ميدونم گفته بودم مينويسم ولی وقت نشد اصلا شرمنده...

از وقتی ميرم سر کار زندگيم شده کار... خواب... کار. ساعت ۱۰ شب راه ميفتم ميرم سر کار تا ۸ صبح که بيام خونه همش سر پام. بعد تو اين گرمای جانگداز تابستون سعی ميکنم بخوابم. بيدار که ميشم ساعت ۶ بعد از ظهره و بايد يه چيزی بخورم و دوشی بگيرم و باز برم. تلفن خونه هم قطع شده و من اصلا و ابدا حال ندارم واسه ۲ ساعت اينترنت گردی اينهمه راه برم تا Uni. البته يه کافی شاپ / اينترنت کافه ۲۴ ساعته پيدا کردم توووووووپ. روزايی که کار نميکنم اونجا پلاسم. يه کتاب ميگيرم ميرم ميشينم اونجا تا هوا روشن شه. کلی حال ميده.

سال نو هم قراره برم سيدنی. يه روز عصر تو خواب تصميم گرفتم برم آتيش بازيها رو ببينم و وقتی بيدار شدم زنگ زدم به اين کانگوروها و دستشون درد نکنه برام بليط و اينا جور کردن.

خلاصه اينجوری...

   + زینا - ۸:٠٢ ‎ب.ظ ; ۱۳۸۳/٩/٢۱

 

از کجا شروع کنم؟ از چی بگم؟ اولين بار بود ميديدمشون ولی انگار ۱۰ سال بود با هم زندگی ميکرديم. راحت، ساده، صميمی و بی شيله پيله. با اینکه اخلاق جات !!! هممون کاملا با هم فرق ميکرد ولی موقع حال کردن همه پايه بوديم.

همش سه روز موندن ولی تو اين سه روز کون شهرو پاره کرديم. جاهايی رفتيم که تو اين سه سال نرفته بودم و مطمئنم با هر کس ديگه ای ميرفتم عمری اينقدر خوش نميگذشت.

آها همينجا ميخوام يک بيلاخ نثار تمام کسانی کنم که همواره اعتقاد دارن من آدم خوش شانسيم. بيلاخ. من هر ۵ هفته ای که کار کردم، دوشنبه ها و سه شنبه ها تعطيل بودم. اين هفته گفتن بيا سر کار عوضش جمعه شنبه تعطيلی. آی کونم سوخت. عوضش طی يک عمليات انتقام جويانه زنگ زدم گفتم مريضم و رئيسم مجبور شد عوض من بمونه.

خيلی خوش گذشت خلاصه. همشو طی چند تا پست تعريف ميکنم. شايد هر روز رو تو يه پست بنوسيم. الان که رفتن من و هاله حسابی تنهايی رو حس ميکنيم. مثل اين خوره ها عکسا رو ميذاريم جلمون هی نگاه ميکنيم ميخنديم. آدم تو زندگيش فقط  ۳-۴ تا دوست داشته باشه ولی اينجوری باشن. گل.

   + زینا - ٤:۱٦ ‎ب.ظ ; ۱۳۸۳/٩/۱۳

 

دوشنبه صبح تو حموم بودم که هاله اومد در زد که بيا بيرون زن... بچه ها اومدن. از ۱ ماه پيش اين کانگوروها گفته بودن با ”آقای نروژ“ و ”دکتر ب“ ميخوان بيان اين شهر توريستی ما رو ببينن و دو سه روزی رو به تفريح و تفرج و اگه قسمت بشه فسق و فجور و فحشا!!! بگذرونن. من هم کلی ذوقمند شده بودم و تحقيقات به عمل آوردم که ببرمشون جاهای توپ و خلاصه حال کنيم.

آخ آخ الان ديرم شده. فردا ميام کامل تعريف ميکنم. تو اين سه سال اينقدر بهم خوش نگذشته بود. واقعا بهترين کادوی تموم شدن دانشگاه بود.

   + زینا - ۱٢:٢٤ ‎ب.ظ ; ۱۳۸۳/٩/۱٢