امروز ۱۴ می... روز مادر! تولد سه تا از دوستام هم هست! ولی اونا زياد مهم نيستن...

تو اين کافه بغل مغازه ملت خونوادگی ميان که از مادرانشون واسه يه عمر کار سخت قدردانی کنن... اونوقت من دو سال يه بار هم مامانمو نميبينم... وقتی هم ميرم ايران بيچاره اينقدر مشغوله که باز هم نميبينمش...

يعنی من که مثلا دارم حسابی تلاش ميکنم واسه خودم يه زندگی خوب بسازم... واقعا کار درستی ميکنم؟ منطورم اينه که واسه ساختن آينده از خيلی چيزا دارم ميگذرم... بودن با خونوادم... با دوستام... خيلی لذتهای ديگه که به بهونه درس و کار بايد کنار بذارم... همه اينها ميارزه؟ اينکه تو دورهمی های خونوادگی نيستم... اين که نميتونم مامانمو بعد از ظهرا دعوت کنم بريم يه قهوه بخوريم... اين که تولدها رو از دست ميدم.. پيکنيکها... اين که با خواهر و برادرم نميتونم برم شمال... يا اين که املت های بابامو نميتونم بخورم... اين که وقتی مامان بزرگم مرد تنها کاری که از دستم بر مياومد اين بود که زنگ بزنم به بابام تسليت بگم... اينکه نميتونستم بغلش کنم... اين که وقتی ميلول (داداشم) موهاشو از ته تراشيد نبودم که بهش بخندم... اين که وقتی آيلا افتاد بيمارستان من حتی خبر نداشتم... اينکه عروسی مريم و سميرا که از بچگی با هم بزرگ شديم نبودم... واقعا ميارزه؟

آخه مگه آخرش زندگی جمع همه اين لحظه ها نيست؟ 

 

   + زینا - ٧:۳۳ ‎ق.ظ ; ۱۳۸٥/٢/٢٤

 

حدود يه ساليه که از هاله جدا شدم و با دو نفر ديگه هم خونه شدم... خونمونو خيلی دوست دارم و با همخونه ايهام هم کلی حال ميکنم... اندازه دنيا دوسشون دارم و اونها هم حسابی از اين عشق و علاقه سوء استفاده ميکنن!!!

هم خونه ايهام دو تا آقای هوموسکشوال هستند. ديويد و تونی... سنشون هم بالاست و برای همين به من مثل دخترشون محبت ميکنن... شدن مثل خونواده برام.

اينا هفت هشت ماه پيش يه بيزنس راه انداختن و بزنم به تخته با اينکه مثل يابو هيچ چی از مديريت و کاسبی و تريد بارشون نيست به خاطر مردم داری و زبردستی در امر خالی بندی و البته سخت کوشی کارشون خوب گرفته... من هميشه بعد از کار کلی کمکشون ميکردم (بخونيد حمالی).... وقتی گفتم از کارم تو هتل استعفا دادم ازم خواستن تمام وقت براشون کار کنم به عنوان چی؟ حسابدار.

خلاصه... من شروع کردم ديدم به به... هيچ سيستمی واسه هيچی ندارن و من بدبخت بايد حسابهای ۸ ماه کار رو راست و ريست ميکردم... اين وسط بايد به مغازه هم ميرسيدمو خيلی کارای ديگه (جنسها هيچ کدوم قيمت نداشتن...تا گردن کاغذ و کاتالوگ و آت آشغال بود که بايد جمع و جور ميشد و الخ...) سيستم رو کامپيوتری کردم به همه چيز سرو سامون دادم (از حقوق و مزايای کارمندا تا سيستم فکس و تلفن) و خلاصه يه جوری شده که تمام بيزنس رو من از پشت ميگردونم و اين دوتا بازاريابی ميکنن... هر شب هم که ميرم دانشگاه تا ۹ شب و... به هر حال زنده ام.

چهار ماهه يه مغازه ديگه گرفتيم که ۵ برابر مغازه اوليه (يه آشپز خونه و دستشويی توالت زنونه مردونه هم داره) و کلی جنس از چين وارد کرديم و قراره بريزيم توش... اين مفازه هفته بعد افتتاح ميشه و اين ۴ ماه همش تعميرات و بازسازی بود... حالا حساب کنيد تو اين چند وقته چند تا لوله کش و نقاش و بنا و نجار تو اون توالت ريدن! چرا؟ چون اون توالتها رو ديروز من بايد ميشستم... با همين دستام و ناخونهای کاشته که پريروز ۵۰ دلار پول ترميمشون رو دادم و از خوشکلی موقع درس خوندن وقتی چشم ميافته ۲۰ بار قربون صدقشون ميرم... يه جفت دستکش هم نخريده بودن محض رضای خدا... بعد بايد هر دو طبقه رو که تازه موکت شده جارو برقی ميکشيدم... مساحت ۱۰۰۰ متر مربع... پرز موکت تازه و تيکه خورده های موکت که بايد دونه دونه خم شی برداری فراوون... تازه جارو برقيه هم همه جاش از هم باز ميشد و هر ۲۰ دقيقه يه بار داغ ميکرد خاموش ميشد! يه يارو نقاشه هم درد منو مضاعف کرد و فکر کرد من اين کاره ام چون ازم پرسيد هميشه تنها کار ميکنم يا اين دفعه استثنا‌ء بوده...

گريه تون گرفت؟ ها؟ اگه نه که اينم بگم که کارم که ساعت ۵ تموم ميشد ساعت ۵:۳۰ يه امتحان ميدترم داشتم! من نميفهمم... مامانم هميشه ميگفت اگه درس نخونی بايد کلفتی کنی... کوشی مامان ببينی baby ات با مدرک و پدرک و زيمبل و زيمبول داره دستشويی ميشوره... من با چه اميدی بايد تا ۵ سال به درس خوندنم ادامه بدم آخه ای خدا (در حال کوبيدن مشت به سينه و با صدای زجه)...

   + زینا - ٤:٠٦ ‎ق.ظ ; ۱۳۸٥/٢/٢٠

 

 What the fuck is your problem anyway

 

   + زینا - ٢:۱٦ ‎ب.ظ ; ۱۳۸٥/٢/۱٩

 

ميگم بيا ورق بازی کنيم.... ميگه خوابم مياد... بعد ميگه من حوصله اش رو سر ميبرم!

احمق

   + زینا - ٢:٠٧ ‎ب.ظ ; ۱۳۸٥/٢/۱٩

 

اين رو تو بلاگ يکی از دوستام ديدم... نميدونم خودش نوشته يا از جايی برداشته... کاملا حرف دلمه...

من به ميهمانى دنيا رفته ام و آلوده شده ام

و اى کاش مست بودم

و اى کاش به اين ميهمانى خوانده نشده بودم

 

من خسته ام

چرا تمام نمى شود

دلم براى" خانه" تنگ است

دلم براى" صاحب خانه" تنگ است

 

 

و تو هر عشقى که بخواهى

در من ، خواهى يافت

اما يخ بسته؛

از آتش بى امان غرور

 

مى گريم

براى لحظه هاى از دست رفته

براى آرزوهاى سوخته

و عشق هاى هر هفته

 

امان از جفاى روزگار

امان از جنون  ليلى

 

آينه اى مى خواهم

که نه خود را

که پشت سر را

 در آن بنگرم

و از پس آن، نيم نگاهى به آينده مبهم خويش بيافکنم

   + زینا - ٤:٠٥ ‎ق.ظ ; ۱۳۸٥/٢/۱٧

Me, Window shopping

It's funny...

Watching ME trying to fit herself into other people's lives... a pathetic attempt to define my life, based on others'... I go through my phone's contact list... whose' next?... Connection! My lifeis connected to so many others

It's so full of emptiness

 

It's funny...

Hearing me talking about her, him, them... no here, no now. I criticise... I have dreams, hopes, stuff! I have iron bars... inside me. To protect ME from myself... They're rusting and scratching my insides... It's infected.

I can see, no hear the darkness

 

It's funny... in a very sick way

   + زینا - ٩:۱٢ ‎ق.ظ ; ۱۳۸٥/٢/۱٦

 

- دلم برات خيلی تنگ شده... واسه گپهای طولانی... واسه بغلهای گرم... واسه خنده های هيستريک به اون يارو که درو باز ميکرد ميگفت Yesssssssssssssssssssssss... واسه نصفه شب دنبال غذا گشتن... واسه دزديدن چیپست...

- منهم همينطور...

گريه ام گرفت...

... اين غرور هم عجب چيز مزخرفيه...

   + زینا - ٥:٠۳ ‎ق.ظ ; ۱۳۸٥/٢/۱٤

 

از اين دختره سياه سوخته لاغر چشم درشت دندون سيمی متنفرم...

از اين که روزی حداقل ۳ بار بهم زنگ ميزنه و هر دفعه همون حرفهای تکراری رو برای بار صدم ميگه...

از اين که اگر يه بار غلط کنم دعوتش کنم بياد پيشم تا ۴۸ ساعت پيشم ميمونه...

از اين که هر دفعه ميگه ديگه نميکنم و بعد گريه هاشو واسه من مياره...

.

.

.

وقتی بره چقدر تنها ميشم...

   + زینا - ٩:٥٢ ‎ق.ظ ; ۱۳۸٥/٢/۱۳

 

من به يه مشکلی برخوردم!

داستان از اين قراره که اوايل آبان پارسال با يه پسری دوست شدم! اين آقا پسر گل پسر همخونه منه. اون موقع که دوست شديم سيدنی زندگی ميکرد و برای تعطيلات اومد اينجا که باباشو ببينه... تو اون چند روز حسابی حال و حول و خيلی بهمون خوش گذشت... اونقدر هم مهربون بود و منهم که زياد به محبت ديدن عادت ندارم (کلا چند ساليه به خشکی و سرد بودن عادت کردم) او اين مهربونيها برام تازگی داشت کلی شاد شدم... وقتی رفت منهم برگشتم به روال عادی... گفتم خوب هر چيز خوبی يه روزی تموم ميشه...

ولی دو سه روز بعد از رفتنش بهم زنگ زد...اول روزی دو سه بار از هم خبر ميگرفتيم و اين زنگ زدنها ادامه پيدا کرد و بعد smsبازی شروع شد و خلاصه يهو به خودم اومدم ديدم به به... صبح که بيدار ميشم به فکرشم و شب که ميخوابم به فکرشم...برنامه گذاشتيم برم سيدنی ببينمش ولی جور نشد و بعد از کلی اينور اونور قرار شد اون دوباره بياد... برای چهار روزی که ميومد کلی برنامه ريزی کرديم و باباش قول داد يه شب هممون رو ببره يه رستوران توپ...

خلاصه... جفتمون کلی هيجان زده بوديم و صبح که از خواب بيدار ميشد برام sms ميفرستاد که مثلا ۴ روز مونده... از اين لوس بازيهايی که دوباره حس ميکنی teenager شدی...

آقا جان اومد و کلی خوش گذشت و شب قبل از رفتن گفت ميخوام باهات صحبت کنم... گفت تو اين مدت خيلی بهت وابسته شدم و خودم از اينکه اينقدر دوست دارم ترسيدم!!! نميتونم ادامه بدم! خيلی از هم دوريم و تو هم نميخوای بيای سيدنی (ازم خواسته بود برم باهاش زندگی کنم ولی گفتم نميتونم زندگيمو که اينجا اينهمه واسش زحمت کشيده بودم ول کنم). دور بودن از تو ديوونه ام ميکنه (کوس شعر)...  خلاصه خيلی راحت منو dump کرد... منهم يه چند وقتی ناراحت بودم و بعد ديگه خوب شدم... وقتی ايران بودم شنيدم با دوست دختر قبليش دوباره دوست شده و با هم خوبن... منهم واسش خوشحال شدم...

مشکل کجاست؟ اينجاست که از ديروز برگشته اينجا که با ما زندگی کنه و تو شرکت باباش کار کنه... منهم تو همون شرکت کار ميکنم!!! يعنی صبح تا شب با هميم... با دوست دخترشم به هم زده و به باباش گفته ميخواد دوباره با من دوست بشه! باباش هم که هميشه طرفدار من بوده گفته غلط کردی... که دوباره اذيتش کنی... به منهم گفته اگه باهاش دوست شم بايد برم يه جای ديگه زندگی کنم چون نميخواد باز ناراحتيمو ببينه... آخه پسره فقط سه چهار ماه اينجاست...

خلاصه وضعيتی است!!! نميدونم ميتونم اونقدر قوی باشم يا نه...

   + زینا - ٩:٠٢ ‎ق.ظ ; ۱۳۸٥/٢/۱۱

 

من برگشتم!!!

خيلی وقته نبودم و کاملا يادم رفته بود ولی يه لينک قديمی منو برگردوند اينجا... يهو دلم تنگ شد!

قالبم قديميه! آدم گريه اش ميگيره. از اين چيزا هم اصلا سر در نميارم! دوستان هر کی کمکی ميتونه در اين زمينه به من بی سواد بکنه کلی دعاش ميکنم!

 

   + زینا - ٧:٠٦ ‎ق.ظ ; ۱۳۸٥/٢/٩