امروز بايد درس ميخوندم... طبق معمول رفتم سراغ وبلاگ خونی... به چند تا از اونايی که هميشه ميخوندم سر زدم بعد گفتم برم ببينم جاهای ديگه چه خبره! يه چند تا مقاله هم خوندم. چی دستگيرم شد؟ اين که درک ادبيات فارسی برام سخت شده!

خاک بر سرم که بعد از يه عمر زندگی تو ايران، درس خوندن اونجا (اون ادبياتی که ما تو دبيرستان خونديم)، اون همه کتابهايی که خوندم... همه اينها آخرش اين. درک چهار تا مقاله که به ادبيات درست نوشته شده برام سخته. عادت کردم به ادبيات کوچه بازاری!

به نظر من مهمترين عاملی که تو درک يه فرهنگ به آدم کمک ميکنه دونستن زبان اون فرهنگه. مامانم هيچوقت زبان خودشونو بهم ياد نداد. من الان هيچ جوره نميتونم با فيلیپينيها ارتباط برقرار کنم. با اينکه همشون انگليسی بلدن. نميتونم موزيکشون (که اونم يه راه ديگه برای درک فرهنگ يه ملتِ) رو گوش کنم و لذت ببرم. يا فيلمهاشونو ببينم و مسايل اجتماعيشون رو درک کنم. اين مساله هميشه اذيتم ميکنه چون فکر ميکنم يه بخشی از خودم، خونواده ام و تاريخچه ام برای خودم ناشناخته است. حالا ميترسم از فرهنگ ايران هم دور بيفتم.

هميشه اين آدمهايی که از ايران ميرفتن و وقتی برميگشتن ام ام ميکردن و لهجه داشتن لجمو در ميآوردن. خودم شدم يکيشون بدون اين که بدونم. فکر نکنم بتونم با دو تا آدم حسابی بشينم درست صحبت کنم. البته الان خيلی بهتر از اون اولام!

يادمه ۴سال و خورده ای پيش که تازه اومده بودم اولين دانشجوی ايرانی دانشگاهمون بودم. هيچ ايرانی ديگه ای نبود. به جز هفته ای يه بار وقتی خواهرم بهم زنگ ميزد با هيچ کس ديگه ای فارسی حرف نميزدم. يه بار بيچاره زنگ زد من دانشگاه بودم. گفت چه کار ميکنی. گفتم هيچی. ميز ندارم اومدم اينجا درس بخونم. گفت کلاست ديگه به موکت نميخوره؟ گفتم چرا... کلاسامون موکت داره!

   + زینا - ٦:٠٤ ‎ب.ظ ; ۱۳۸٥/۳/٢٥

 

ديدين فوتبال ايران و مکزيکو؟

يه رستوران ايتاليايی هست تو Brisbane که چند سال پيش که اونجا زندگی ميکردم شبها اگر هوس قهوه به سرمون ميزد ميرفتيم اونجا. تو اين شهر خواب آلود که همه جا ۵ بعد از ظهر ميبنده اين رستوران تا ۵ صبح بازه. بعد از چند وقت از بس رفتيم با صاحبش کلی آشنا شديم و بهم گفت اگه برام قهوه ترک از ايران بياری هر وقت بيای قهوه ات مجانی! منهم زنگ زدم به مامانم که زن! بفرست...

خلاصه، رستوران توپی بود و شبهای خوبی داشتيم. صاحبش خيلی به فرهنگهای مختلف علاقه داره و هر چهارشنبه شب از گروههای زنده دعوت ميکرد بيان موسيقی سنتی يه کشوری رو بزنن و يه بار به مناسبت تولدم موزيک ايرانی بود و رقاص آورده بود و حسابی شادم کرد. راستی يارو يه دست ميز فوتبال دستی هم گذاشته بود ته رستوران بچه عربها ميومدن جام قهرمانی داشتن واسه خودشون... بعد که اومدم Gold Coast ديگه نرفتم اونجا... تا چند ماه پيش که ايران يه بازی داشت (که يادم نيست با کی) برای تعيين اين که کی ميره جام جهانی. شنيدم که قراره ايرانيها جمع شن و بازی رو زنده از يکی از اين شبکه های ماهواره ای ايرانی پخش کنن! کلی ذوقمند شدم و حس وطن پرستيم گل کرد. از اون به بعد هر وقت ايران بازی داره همه جمع ميشيم اونجا و حسابی خوش ميگذره.

ديشب هم همينطور بود. بازی اينجا ساعت ۲ صبح شروع ميشد. من صبح ساعت ۷ از خواب بيدار شدم. تا ساعت ۸ شب دانشگاه بودم درس ميخوندم. از اینجا هم تا Brisbane يک ساعت راهه. درست قبل از بازی رسيديم. جيغ و داد و اعصاب خورد و ضايع شدن و هيجان و تپش قلب يه طرف، دور هم جمع شدن با بچه ها و ديدن بعضيها بعد از چند ماه يا سال يه طرف. به جز اون چند دقيقه که دو تا گل آخر رو خورديم و همه داغون بوديم همش مسخره بازی و خنده و شوخی. بعدشم خودمونو انداختيم خونه دو نفر که اولين بار بود ميديدمشون به صرف چايی. ساعت ۶.۳۰ صبح رسيدم خونه ولی يکی از بهترين شبهای اين چند وقت اخير بود.

حالا باختيم که باختيم. لجم در مياد دلم ميخواد موهای سرمو تک تک بکنم. ولی با کچلی من که نتيجه عوض نميشه. با داد و بيداد و فحش و اعصاب خوردی تک تک ايرانيهای ديگه هم هيچی عوض نميشه. پس منتظر فقط بايد يشينيم ببينيم بازی بعد چی ميشه. 

   + زینا - ٦:۱۱ ‎ب.ظ ; ۱۳۸٥/۳/٢٢

 

فکر نکنم تو کل زندگيم اندازه اين دو ساعت گذشته دول گاو و اسب و سگ و ميمون و لاکپشت!!! ديده باشم.

امروز که مثلا شنبه است و تعطيل و روز خوش گذرونی از صبح آسمون سياه بوده و بارون و خلاصه تصميم گرفتم به جای دانشگاه رفتن خونه درس بخونم. آخه هفته بعد امتحانهای پايان ترمم شروع ميشن و از بد شانسی دو تا از سخت ترين امتحانهام تو يه روزن! دلمم خوش بود که طبق معمول تنهام. 

اتاق من طبقه دوم خونه است و يه جورايی عجيبه... ديوار نداره! يعنی داره ها ولی از يه طرف ديوارش کوتاهه و عوضش پنجره های کرکره ای کشويی چوبی داره! که به وسط void بالای اتاق نشيمن باز ميشه و چون خونمون طبقه نوزدهمه به رودخونه و تمام شهر و بعدش اقيانوس ديد دارم.  پنجره چه باز باشه چه بسته هر کی اون پايين نفس بکشه من ميشنوم (کاش فقط از بالا نفس میکشيدن!)

آنتونی (پسر تونی همخونه ايم که چند پست قبل در موردش نوشتم... اينم بگم که هيچ خبری نيست بينمون... اينقدر با هم دعوا داريم همش که من نميدونم چطور هنوز به جرم قتل زندان نيستم) امروز کار نميکرد و با دوستش رفتن چند تا DVD گرفتن که خونه تماشا کنن... به منم گفتن بيا ببين... منم ديدم تو اين سروصدا که نميشه درس خوند... فيلم چی بود؟ The Long Weekend. وقتی دو تا پسر اين سنی با اينقدر (-) عمق و درک فيلم انتخاب کنن از اين بهتر نميشه که. معيارای همشون واسه يه فيلم خوب ۱) يا راجع به سکس باشه يا کلی صحنه سکسی داشته باشه ۲) حتما مقدار متنابهی کارای چندش اعم از گوزيدن، ريدن اسهالی و استفراغ داشته باشه ۳) کلی دخترای خوشکل و خوش هيکل و احمق داشته باشه و...

اين فيلم هم دقيقا همينطور بود... يه چيزی تو مايه های American Pie 1 ولی تو رده سنی بالاتر. تو خيلی از قسمتهاشم از فيلمهای خونگی استفاده کرده بودن و درنتيجه جملهء اولم. ناگفته نماند که بعد از فيلم سريعا اومدم uni چون بعدش ميخواستن فيلم 50cent رو ببينم فکر کنم اسمش Get Rich or Die Trying بود. Eminem که Eminem فيلمش اون بود. اين ببين چی ميشه!

بگذريم... ديروز جام جهانی شروع شد و من با ذوق تمام تا ۲صبح به تنهايی نشستم و مراسم افتتاحيه رو تماشا کردم. ميگم به تنهايی چون اين استراليايی ها بی بخارن و هيچ علاقه ای به فوتبال ندارن. ۴ سال پيش که اصلا بازيها رو تو تلويزيون پخش نکردن و خيليها نميدونن قوانين بازی چی هست. شانس آورديم امسال تيمشون بعد ۳۲ سال به بازيها راه پيدا کرده و ملت يه کم کنجکاو شدن ببينن اصلا اين جام جهانی که ميگن چی هست! تازه کلی هم پر رو هستن و با اينکه دور اول با برزيل بازی دارن ادعا ميکنن ميتونن جام رو ببرن!

يه تبليغ Nike ديدم ديروز که توش تيم ملی استراليا داشت تمرين ميکرد و يه پيرمرد خرفت با گوشای دراز و صورت سفيد تو ردای بلند (مثلا يارو خود history) بود داد ميزد شماها چه جوری ميخواين برزيل رو متوقف کنين... ميدونين برزيل چند تا گل تو کل تاريخ تو اين بازيها زده؟ من ميدونم... من خودم شمردم. من خود تاريخم... بعد يکی از بازيکنها يه توپ شوت ميکنه زارت تو صورت يارو و يه نوشته مياد که گور بابای تاريخ... يه همچين چيزی.تبليغ رو ميتونين اينجا ببينين. هه هه... خيالات خام. مگه شهر هرته.

به هر حال من که خيلی با افتتاحيه حال کردم. واسه خودم چیپس و نوشابه هم خريده بودم. هی هی تخمه آفتابگردون نداريم که. گزارشگره کلی از ايران تعريف کرد و منم از شدت حس وطن دوستی اشک تو چشام جمع شد. راستی اينو ببينين. طراحی تيشرت و ليوان و اينا واسه تيم ملی. به نظرم خيلی خوب اومد. مثل آهنگ تيم ملی جلف و بی ربط نبود.

   + زینا - ٩:٤۸ ‎ق.ظ ; ۱۳۸٥/۳/٢٠

 

فکر کردی من ساکت ميشينم نگات ميکنم و تو ميتونی راحت اسممو خراب کنی و شخصيتمو ببری زير سوال؟

بيلاخ!!!

   + زینا - ٩:۱٦ ‎ق.ظ ; ۱۳۸٥/۳/۱۱

 

کاش زندگی مثل بازی Free Cell بود! يه دگمه Restart Game داشت و اگه گند زدی يه دگمه Clear Statistic!

   + زینا - ۳:٤٩ ‎ق.ظ ; ۱۳۸٥/۳/٢