یه برنامه ای داشتم نگاه میکردم امروز راجع به آدمهای غیر معمولی. منظورم از غیرمعمول بیشتر فیزیکیه. مثلا آدمهای خیلی کوچیک آدمهای خیلی بزرگ آدمهای خیلی چاق و آدمهای خیلی لاغر. حتی آدمهایی که بر اساس بیماری یا تصادف قسمتی از دست یا پا یا هر دو رو از دست داده بودن. این برنامه بیشتر از اینکه راجع به خود این آدمها باشه راجع به اونهایی بود که ارتباط و سکس داشتن با اینها رو به ارتباط داشتن با آدمای معمولی ترجیح میدادن و این آدمها میگفتن که چه چیزی در مورد این آدمهای غیر معمولی براشون جذابه.

مثلا مردی که بعد از چندین سال زندگی با همسر کاملا سالم با یه خانم ازدواج کرده بود که یه پاشو از دست داده بود و میگفت که اولا از اینکه همیشه باید از زنش مراقبت کنه لذت میبره و دوما اینکه طرز راه رفتن و حرکت کردن همسرش با همه فرق میکنه و در نظرش اونو از بقیه متفاوت و متمایز میکنه و همین باعث جذبش شده. یا یه مرد دیگه میگفت که در دوران نوجوانیش و وقتی در مورد سکس یاد میگرفته همیشه این سوال براش پیش میومده که پس موقع سکس پاها کجا میرن؟ و همیشه فکر میکرده که پاها اضافه هستن. وقتی یه دختری دیده بود روی ویلچر که هر دو پاشو از دست داده بود مثل رویایی بود که به حقیقت پیوسته بود. هر دوی این آقایون و آقایون دیگه فقط با این جور افراد ارتباط برقرار میکردن.

یا مردانی که علاقه خاصی به خانمهای چاق داشتن. منظورم توپول و گوشتی و بازاری پسند نیست. منظورم ۲۵۰ کیلو به بالاست. یه آقایی میگفت من سینه و کون دوست دارم و دخترهای چاق از هر دو بیشتر دارن. یه آقایی میگفت اینها نرم ترن و ...

جالب اینجاست که هر گروهی برای خودشون یه کلوپ داشتن و چند وقت یه بار دور هم جمع میشدن و تفاوتهاشونو جشن میگرفتن.

حالا بعضیها میشینن میگن این آدمها مریضن که فقط با معلولین و آدمهای چاق یا کوتوله ها ارتباط برقرار میکنن. مشکل روانی دارن کمبود دارن و ... من میگم شاید و شاید نه. شاید این واسه بعضیها چندش آور باشه. شاید بعضیها عصبانی بشن... من میگم گیریم این آدمها مریض باشن ولی چه خوبه که واسه دختری که تمام زندگیش از چاقی نمیتونسته راه بره (اصلا به طور توهین آمیزی نمیگم ها) و هیچ امیدی به یه زندگی نرمال نداره یه پسری هم پیدا میشه که بر خلاف دیگران فکر میکنه این دختر زیباست. یا دختری که طی تصادف جفت پاها و دستاشو از دست داده و زندگی براش زهره و حتی به خودش نمیتونه نگاه کنه میتونه امیدوار باشه که آدمهایی هستن که نه تنها نگاش میکنن که میخوان بهش دست بزنن و  حتی باهاش سکس داشته باشن. میتونه امیدوار باشه که یه روزی یه همراه پیدا میکنه.

چه این مرض باشه یا نه یه دسته آدم هستن که یه سری مشکلات فیزیکی دارن و یه دسته آدم که به این آدمها جذب میشن. خلاصه یه جوری باید تو این دنیا تعادل برقرار بشه دیگه.

   + زینا - ٥:۳٢ ‎ب.ظ ; ۱۳۸٥/٤/٢۸

 

تو این چند ساله دوستای زیادی پیدا کردم. از همه جای دنیا. از همه رنگ و نژاد و فرهنگ. اکثرا هم وقتی درسشون تموم شد رفتن. خیلی راحت و من هنوز هم به این رفتنها عادت نکردم. هر دفعه برام سخته و هر دفعه باید با آدمهای جدید آشنا بشم و هر دفعه حس میکنم دوباره اولین روزیه که رسیدم اینجا و دوباره اون حس تنهایی میاد سراغم.

دو هفته پیش ۵ تا از صمیمی ترین دوستام رفتن. برگشتن نروژ. اکثر کسانی که قبلا از دست دادم حداکثر یک سال باهام بودن ولی این پنج تا رو سه سال بود میشناختم. هر وقت میرفتم کلاب اینها هم اونجا بودن و اگه قصد رفتن هم نداشتم میدونستم اگه بخوام برم تنها نیستم. میشه گفت اکیپم بودن. تو دانشگاه درسامونو باهم برمیداشتیم و به هم کمک میکردیم. همه جا پایه بودن و حسابی باهاشون حال میکردم. به مدل بیرون رفتن هم عادت داشتیم مثلا من میدونستم Henning نمیرقصه و وقتی خیلی مست میشه میره بالای میز و لباساشو در میاره. یا مثلا  Einar دوست داره منو بکشه یه گوشه و حرف بزنه. Christine عاشق رقصیدنه و  ول کن نیست. اونها هم منو میشناختن و همه حواسمون به هم بود. ولی هر کس هر کاری میخواست میکرد و منتظر هم نبودیم که مثلا بیا با من برقص تو رو خدا و با خیلیهای دیگه هم آشنا میشدیم. یکی دیگه از دوستام هم که پایه همیشگی بیرون رفتنم بود دو ماه پیش تو یه شهر دیگه کار پیدا کرد و رفت و Paul یکی دیگه که تازگیها باهامون بیرون میومد رفت آلمان برای فینال جام جهانی و بعد هم ۶ هفته تور دور اروپا.

خلاصه... همه رفتن. به خودم گفتم عیب نداره. دوستای دیگه هم دارم. طول میکشه به مدلشون عادت کنم ولی خوب بالاخره میکنم. شنبه پیش یکی از بچه های دانشگاه زنگ زد که داریم دور هم جمع میشیم شام بریم فلان رستوران بیا. گفتم اون ساعت یه کاری دارم نمیتونم. گفت خوب بعدش برای drinks بیا. اینجا وقتی میگن  drinks منظور مشروبه. کلی شاد شدم و رفتم. قرارمون هم مرکز کلابها بود و من کلی دلمو صابون زدم که بعدش حسابی میرقصم.

ساعت ۱۰ راه افتادم و رفتم دم کافی شاپی که محل قرار بود. دیدم همه نشستن توی کافی شاپ قوه میخورن. وقتی ازشون پرسیدم گفتن منظورشون از نوشیدنی قهوه بوده. اصلا هیچ کدومشون مشروب خور نیستن که هیج تا حالا کلاب هم نرفته بودن!!!!

ساعت ۱۲ هم همه خداحافظی کردن و رفتن! خیلی خورد تو ذوقم. با لب و لوچه آویزون تو ماشینم نشسته بودم تو دفتر تلفن موبایلم میگشتم دنبال یه اسم که زنگ بزنم ببینم بیرونن یا نه. سابقه نداشته من شنبه شب برم بیرون زودتر از سه برگردم. ولی کسی نبود. دست از پا درازتر برگشتم خونه و تا چهار صبح کتاب خوندم.

   + زینا - ٥:٥٤ ‎ب.ظ ; ۱۳۸٥/٤/٢۳

 

لبخندای الکی٬ مهربونيهای حساب شده، پوف... چشم ديدنشو ندارم...

چرا پس زدن دستش از لای پات اينقدر سخت بود؟

   + زینا - ٢:٢٠ ‎ب.ظ ; ۱۳۸٥/٤/۱۸

 

ديروز با مامانم حرف ميزدم. گفتم تنهام. يعنی احساس تنهايی ميکنم بعضی وقتها. پنج تا از دوستای خيلی نزديکم برگشتن نروژ و ديگه نميان. يکی ديگه تو يه شهر خيلی دور کار پيدا کرده... گفت هميشه ميتونی برگردی. ميتونم؟

شرايط سياسی فرهنگی اجتماعی ايران به کنار. من که اينجا به استقلالم عادت دارم، مگه ميتونم باز برگردم تو يه خونه با خونواده زندگی کنم؟ شام دور هم بخوريم، تلويزيون با هم ببينيم؟ نميگم بده. بعضی وقتها دلم واسه همين با هم بودنها تنگ ميشه. بعضی وقتها. ميتونم باز قبل از بيرون رفتن به خونه اطلاع بدم؟ يا هر دفعه بگم کی برميگردم؟ يا وقتی مهمون مياد زود بيام خونه که کمک کنم؟ اصلا يه دليل اينکه حتی دوست پسر ندارم اينه که حوصله وقت گذاشتن برای يک نفر ديگه و جواب پس دادن به کسی رو ندارم. تو ايران هم که نميشه يه دختر تنها زندگی کنه. اصلا به دختر تنها خونه ميدن؟

خودخواه شدم. عادت کردم فقط به فکر خودم باشم. هر وقت دلم بخواد هر چی دلم ميخواد ميخورم. هر کاری دلم خواست ميکنم.هر چی دلم ميخواد ميپوشم. هر جا دلم خواست ميرم. هر کسی که بخوام دعوت ميکنم خونه. با هر کس دلم ميخواد ارتباط برقرار ميکنم. خلاصه اين که به جز به احساسات و خواسته های خودم به هيچ کس ديگه ای فکر نميکنم.

مامانم ميگه يه روزی يکی پيدا ميشه به خاطرش از همه اينا ميگذری. که با اون باشی. اون وقت خودت احساسات و خواسته های اونو برتر از خواسته های خودت ميبينی. من از اون روز هم ميترسم. هر کس جلو مياد پس ميزنم. دونسته و ندونسته!

فعلا تنهاييم اونقدر نيست که به خاطرش بخوام از خودخواهيم بگذرم.

   + زینا - ۱۱:٢۳ ‎ق.ظ ; ۱۳۸٥/٤/۱۱

 

حالا که امتحانام تموم شده از بيکاری دارم ديوونه ميشم. اونقدر که اتاقمو تميز کردم و ماشينمو شستم!

 

   + زینا - ۱٢:٥٧ ‎ب.ظ ; ۱۳۸٥/٤/۸

 

آخيش... بالاخره امتحانام تموم شدن. پدرم در اومد، ديد چشام کم شد٬ ماتحتم صاف شد... ولی گذشت!

روز آخرين امتحانم (چهارشنبه) صبح ساعت ۵ بيدار شدم که برم دانشگاه درس بخونم تا ۸:۳۰ که امتحان شروع ميشد. سر راه دنبال يکی ديگه از دوستام هم رفتم. کلی دلمونو صابون زديم که از McCafe قهوه ميخريم چشمون باز ميشه. همون جايی که McCafe هست يه پمپ بنزين هم هست. گفتم خوب تا اينجا که اومدم برم بنزين بزنم. باک رو هم تا خرخره پر کردم رفتم تو حساب کنم، گفتم خوب سيگار هم بخرم. کارتمو دادم به يارو خيلی شيک يه پيغام اومد رو مانيتور که پول تو حسابت نداری!!!! من ديروز حقوق گرفتم!!! زنگ زدم به بانک که ببينم چه خبره ديدم ميگه پول که نداری هيچی ۵۰ دلار هم به بانک بدهکاری!!!! به دوستم گفتم تو پول داری همرات ديدم ۳ دلار در آورده ميگه فقط همين واسه قهوه!

اعصاب خورد به يارو پمپ بنزينيه گفتم تو حسابم مشکل پيش اومده پول نقد هم هيچی همرام نيست (هيچوقت نيست، از حمل پول متنفرم) يه فرم داد بهم پر کردم که اگه تا ۲۴ ساعت پول رو نيارم پليس ميفرستن دنبالم! کيف پولم رو هم گرو گذاشتم.

اعصاب خورد، کمبود قهوه، کمبود نيکوتين... امتحان؟ چی؟

عصر رفتم بانک فهميديم يه پولی رو اشتباهی دو بار از حسابم برداشتن! همش هم ميگن سيستم کامپيوتری جواب اين آبروی برباد رفته منو کی ميده اين ماشين؟

حرص خوردم، زجر کشيدم ولی کلی هم خنديدم... 

   + زینا - ۱٠:۱٧ ‎ق.ظ ; ۱۳۸٥/٤/٢