شنبه شب خونه هاله دورهمی بودم که یکی از دوستام زنگ زد که زینا من و داداشم فردا شب تو یه بار برنامه داریم تو هم بیا ما رو ساپورت کن. من میدونستم این پسره گاهی گیتار میزنه و داداشش اون موقع که ایران بود و ۱۴-۱۵ سالش بود یکی از بهترین درامر ها بود و با یکی از این خواننده مجازها کار میکرد ولی نمیدونستم اینجا گروه ترتیب دادن و برنامه میذارن. البته بعدن فهمیدم اولین اجراشون بوده. خلاصه من جمعه شب هم تا ۳ صبح بیرون بودم و تمام شنبه و یکشنبه هم کار کردم و خیلی خسته بودم. از اجرای زنده هم همیشه بدم میومده... ولی یکشنبه عصر یکی دیگه زنگ زد که دلم تنگ شده برات جیگر و بیا ببینیمت و ... دیدم وای لاس خونم خیلی کم شده و دو سه تا از پسرایی که خیلی باهاشون شدید میلاسم قراره بیان (یکیشون همون که گیتار میزنه) و تصمیم گرفتم برم...

هاله با دو تا از بچه ها حدود ۷ اومدن دنبالم و من که عادت ندارم زودتر از ۱۰-۱۱ برم بیرون از همون اول گفتم میدونم خوش نمیگذره. به هاله هم سپردم تا اجراشون تموم شد دودر کنیم بریم یه جای درست حسابی...

آقا ما رسیدیم از همون دم در چنان تحویلی گرفتن ما رو که وای مرسی اومدی و کجایی بابا و ماچ و بوس و اینا و بعد هم دیدم دورو برم پر از آدمهایی بود که میشناختم و خیلی وقت بود ندیده بودم. انگار خودم مهمونی گرفته باشم. اینقدر جو صمیمی و گرم بود که کاملا دیدم داره بهم خوش میگذره. من فکر میکردم فقط دو نفر نوازنده ها رو میشناسم دیدم نه... یه دختره خواننده از دوستای قدیمی و صمیمیم بود. دی جی از آشناها بود... عکاس دوست صمیمیم بود که تولدمون یه روزه و هر سال با هم مهمونی میگیریم... مشروب هم تقریبا مجانی بود و تا دسته خوردم.

خلاصه شروع کردن به زدن آهنگای اسپنسش و اولش مردم یه کم نگاه کردن و دست زدن و کم کم همه رفتن وسط و وقتی آهنگ آرش آرش دوباره رو زدن من و هاله اون وسط خودمونو جر دادیم از بس غلیظ رقصیدیم (البته قسمت پسرشو یه پسر نروژی به فارسی خوند و دخترشو یه دختر سويدی). حالا شاید فکر کنین وا اینم ذوق داره... ولی داره. واسه اونایی که تو ایرانن یا اونایی که تو کشورهایی هستن که جمعیت ایرانیشون زیاده و همیشه شب ایرانی دارن شاید عادی باشه. ولی واسه ما که جمعیتمون تو این شهر شاید ۲۰ نفر هم نباشه خیلی تازه بود و حال داد. اینقدر حس غرور بهمون دست داد... فقط تا وقتی که دو تا از تازه واردها افتادن وسط و شروع کردن به طرز فجیعی شونه لرزوندن... کلی خندیدیم ولی...

خلاصه شب خیلی عالی بود... کسانی اومدن که اصلا انتظار دیدنشونو نداشتم و دلم کلی باز شد. تا تونستم هم با همه لاس زدم و غلظت لاس خونم کاملا تنظیم شد و نیشم هنوزم که هنوزه بازه... شب هم با بچه های گروه برگشتیم خونشون و یه چایی!!! زدیم و قرار شد یکشنبه ها برنامه همین باشه و من و فراز هم همونجا تولد بگیریم... اینم از شبی که نمیخواستم برم!

   + زینا - ٥:۳۱ ‎ق.ظ ; ۱۳۸٥/٦/٢۸

 

تو... خوشمزه ترین اشتباه زندگی منی...

   + زینا - ۳:۳۳ ‎ق.ظ ; ۱۳۸٥/٦/٢٥

 

یه شرکتی هست تو ایران که به دانشجوها کمک میکنه ویزا بگیرن بیان اینجا. صاحب شرکت یه زن و شوهر جوونن که اینجا زندگی میکنن و هر چند وقت یه بار بچه ها رو دعوت میکنن دور هم که همه با هم آشنا بشن. دیروز هم دعوتمون کرده بودن برای نهار barbeque. میدونم باربیکیو همون کبابه ولی غذا کباب نبود. چند جور گوشت و سوسیس و سالاد که رو یه سطح داغ که با ذغال گرم شده تو هوای آزاد میپزن. بگذریم. من چون خودم اقدام کرده بودم این خانم و آقا رو نمیشناختم و کم کم به واسطه بچه ها باهاشون آشنا شدم و خیلی هم دوسشون دارم. دیروز هم بعد از مدتها بچه های قدیمی رو دعوت کرده بودن و منهم چون بعضیها رو دو سال بود ندیده بودم تصمیم گرفتم برم.

صبح امتحان داشتم و تا رسیدم ساعت ۱ بود. پسرها ناهار درست کردن و دخترها هم غیبت کردن! خونشون درست لب آب بود و یه اسکله اختصاصی کوچولو هم داشتن. بعد از غذا رفتم بیرون سیگار بکشم دیدم به به یه دونه از این قایق پارویی دو نفره هم دارن. دو تا از پسرها رفتن و بعد اصرار کردم من برم. کفشام ۱۰ سانت پاشنه داشت که به مغزم رسید و در آوردم. دامن بلند سفید پام بود و خیلی شیک با موبایلم حرف میزدم و پریدم تو قایق! قایق یه تکونی خورد و من یه دستم رو گذاشتم رو اسکله که تعادلم رو حفظ کنم و همچنان با موبایل حرف میزدم. یهو قایق رفت و من پام توش بود و دستم رو اسکله و موبایل به گوش. دیدم نه جدی جدی دارم میفتم تو آب و اونیکی دستمو با گوشی گذاشتم رو اسکله و یه جیغکی زدم و پاهامو کشیدم طرف خودم و چون خم بودم گوشه دامنم افتاد تو آب! خلاصه به هر زحمتی که بود خودمو نجات دادم ولی زیر ساعدام زخم شد و خون اومد و ساق پاهام در اثر فشار لبه های قایق کبود شد. بعد هم یه ربعی پارو زدیم  سه بار به گل نشستیم و دو سه بار خوردیم به بقیه قایق ها که دو طرف پارک بودن و خلاصه وضعیتی. تا شب با دامن خیس نشستم و بعد رفتم خونه عوضش کردم و باز عین پر رو ها برگشتم مهمونی. صاحب خونه بیچاره باید میرفت مهمونی تولد و ما ۱۵ -۱۶ نفر بیشعور همچنان موندیم خونشون و رفتیم موزیک و مشروب و ورق هم از خونه هامون آوردیم و تا ۱۲ شب نشستیم و واسه خودمون در غیاب صابخونه پیتزا سفارش دادیم و ظرفها رو شستیم و وقتی برگشتن غر زدیم که چقدر دیر اومدین!!!

الان عضلات شکم و بازو و پشت و پهلوم از همون یه ربع پارو زدن اینقدر درد میکنه که نمیتونم بخندم! آخه یکی نیست بگه بی جنبه بیظرفیت تو رو چه به این کارا...     

   + زینا - ٩:۳٦ ‎ق.ظ ; ۱۳۸٥/٦/۱٩

حکايت سبيل Collin Farrell

گفتن نداره که من از سیبیل بدم میاد. با ته ریش و خط ریش و تیریپ پروفسوری و همه جور جنگولک دیگه هیچ مشکلی ندارم ها ولی با این سیبیل خونم نمیسازه.

چند روز پیش با بچه ها جمع شدیم رفتیم فیلم Miami Vice ببینیم. من قبلا فیلمهای Collin Farrell رو دیده بودم و خودش به نظرم آش دهن سوزی نبود. هر چی این دیوید (دوست هوموسکشوال بنده) میگفت این پسره مثل آبنباتیه که هر چی بیشتر لیس میزنیش بیشتر میخوای من میگفتم برو بابا.

والا نمیدونم این سیبیلش بود یا قیافه کثیفش که منو داغون کرد. اصلا از فیلم چیزی ندیدم. درجه جذابیتش هزار برابر شده بود. همش زوم کرده بودم رو این بشر و تو فکرم چه پوزیشن هایی که خودمو باهاش تصور نکردم. سیبیل؟ جون... بخورم!!! شب هم اومدم خونه تا صبح خوابشو دیدم. اونهم چه خوابی... کارهایی کردم و کارهایی کرد که حسابی باعث افتخار مامان بابام شدم! تا دو سه روز هم حالم خراب بود و به جز به شومبول آقا به هیچ چیز دیگه ای نمیتونستم فکر کنم. رفتم چند تا وب سایت یه جا یه فیلم پورنی که با دوست دخترش درست کرده بود و بعدا درز کرده رو دیدم دیگه هیچ...

اینم از سیبیل که اینقدر ازش بدم میاد!

   + زینا - ٤:۳٩ ‎ق.ظ ; ۱۳۸٥/٦/۱٥

 

گفتم که یه کار جدید پیدا کردم و خونه جدید و ... اینقدر سرم شلوغ بود که وقت نمیکردم بیام اینورا... خونه هم کامپیوتر ندارم (میدونم این یه مورد از عجایب روزگاره چون این روزها هر کور و کچلی هم داره ولی جریانش مفصله که بعدا میگم)... خلاصه تا امروز فکر میکردم اینترنت اکسپلورر این کامپیوتر محل کارم disabled شده ولی امروز کشفش کردم و با کلی ذوق اومدم به نوشتن!!!  جریانات جالب زیاد برام پیش اومده ولی یه اتفاقی واسه مامانم افتاد یکی دو هفته پیش گفتم اینو بگم.

این مامان جون ما چند سالیه شده مدیر دو تا شرکت بین المللی تو ایران و دبی. همون اوایل بهش یه راننده دادن که ببرتش اینور اونور و ما هم دیدیم دیگه به ماشین احتیاج نداریم ماشین خونواده رو فروختیم (همه بچه بودیم و کسی گواهینامه نداشت... بابام رو هم صبح به صبح میرسوند سر کار). کم کم طی چند سال این راننده اش شده مثل یکی از اعضای خونوادمون. من هروقت میرم و برمیگردم این منو میبره فرودگاه. شمال بخوایم بریم فقط به رانندگی این اطمینان داریم. هر وقت اسباب کشی داشتیم همه چیزو رو به راه میکرد. مهمون داشته باشیم چون در طول روز مامان بابام سر کارن این برامون خرید میکنه. گذشته از اینا کلی فک و فامیل مهم داره که کارای اداریمونو راه میندازن و تابستونها میریم باغاشون تو سوهانک یا فشم و با دوستامون میریم استخرهاشون pool party. اینو داشته باشین...

مامان جان خیلی بار کاریش کم بود یکی دو سال پیش رفت مدیر مالی یه شرکت بین المللی دیگه هم شد و ما دیگه اصلا نمیبینیمش. صبح ساعت ۶ میره و شب ۱۱ برمیگرده. باید واسه دیدنش وقت بگیریم. من چون اینجا هفته ای یه بار باهاش تلفنی حرف میزنم بیشتر خبرها رو دارم تا خواهرم که تو یه خونه باهاش زندگی میکنه. یه بار مامانم عمل لیزر چشم داشت زنگ زدم به خواهرم میگم عمل مامان چطور پیش رفت گفت مگه مامان عمل داشت!!!!

خلاصه هفته پیش مامان زنگ زد با ذوق و شوق گفت شب میخواد بره یه مهمونی که شرکتشون ترتیب داده بود. یه دامن آلبالویی از زارا خریده بود که کلی چین و لایه داشت و میخواست بپوشه. اینقدر چینش زیاد بود که اگه دو طرف دامن رو میگرفت تو دستاش و دستاش رو میبرد بالا سرش فقط دامن میدیدی و کلی چین هنوز باقی بود.

آقا مامانم میشینه تو ماشین که برن مهمونی. تو راه تو این ترافیک تهران که اعصابها رو میگاد این راننده اش با یه راننده دیگه دعواش میشه ( که تا حالا سابقه نداشته). پباده میشن شروع میکنن به فحش کاری که معلوم میشه اون يکی یه کله گنده نیروی انتظامیه. کلی سرباز میریزن و شروع میکنن تهدید که فلانت میکنم تخم سگ و راننده مامانم از اونور که فلان کسک دامادمه و فلانک عمومه و بابام فلانیه. سربازهام میان در ماشینو باز میکنن که خانم اصلا تو چه رابطه ای داری با این آقا (بی ربط)... آها یه بار هم مامانم و خواهرم داشتن میرفتن مسافرت اینو بابام بردنشون فرودگاه. بابام بیچاره میره دستشویی میان این سه تا رو میگرن که چه نسبتی دارین!!!

 خلاصه مامانم بیچاره میترسه شروع میکنه به گریه کردن. یکی از سربازها میبینه داد میزنه آآآآی این خارجیه داره گریه میکنه. میان فردا از سفارتشون چوب تو کونمون میکنن. سر و صداها میخوابه اون یکی راننده کله گندهه میاد به مامانم میگه خانم تو رو خدا گریه نکن من شرمنده ام... بیا برو آقا (به راننده مامانم). تو این هیری ویری گوشه دامن مامانم افتاده از ماشین بیرون و لبه اش تا چرخ پشت رسیده بود. یارو با اون ابهت و ریش و پشم خم شد دامن رو جمع کنه هی تا زد هی تا زد هی لول کرد آورد انداخت رو پای مامانم گفت دامنتم ببر

 

 

   + زینا - ٥:۳۳ ‎ق.ظ ; ۱۳۸٥/٦/۸