سوپاپ بخارمو بستن.... دارم منفجر میشم.

   + زینا - ۱۱:٥٦ ‎ق.ظ ; ۱۳۸٦/۱/٢۸

 

این فیلم ۳۰۰ هست... آقا همه بهش اعتراض کردن و کون خودشونو پاره کردن که آی دروغه و اهانت کردن به تاریخ و فرهنگ پارسی و یارو کارگردان یا نویسنده خاک بر سر بی سواده و  یه تحقیق کوچولو کرده بود دروغای به این شاخداری از خودش در نمی آورد و ...

با اینهمه من از هر کی میپرسم رفته دیده این فیلم رو. میخوان هم ضایع نشن دلایل میسازن واسه رفتنشون... یکی میگه واسه خودم رفتم خودم ببینم چی میگه!!! یکی میگه رفتم هیکل هنرپیشه های مرد رو ببینم چون شنیده بودم بد خودشونو ساختن و همشون برنزه ان و به همه دخترها و زنها پیشنهاد میکنم برن ببینن (خیالتون راحت همش کامپیوتریه)!!! یکی میگه من رفتم کیفیت انیمیشن ببینم... آخرشم همه باز غر میزنن که همش حرص خوردیم.

بابا جان خوب نبینین. هم حرص نمیخورین هم نفری ۲۰ دلار (۱۲ تا برای بلیط فیلم و بقیه شکلات و پاپکورن و نوشابه) نمیریزین تو جیب سازنده ها که بعد هم بیان تعریف و تمجید که این فیلم اینهمه فروش داشته. یه سری هم که دکون باز کردن این وسط از آب گل آلود ماهی میگیرن. چند تا ایمیل اومده واسه من که این فیلم بده و اخه و تف تف بعد یه سری عکسهای این فیلم رو گذاشتن و زیر هر عکس هم نوشتن "برای خرید عکس رو لینک زیر کلیک کنید" !!!!  آخرش هم بعد از کلی فحش و بد و بیراه به سازنده میگن "خودتون ببینید. دو سی دی ۵۰۰۰ تومان" !!! حتما وجدانشون هم راحته که به عنوان ایرانی از آبروی کشورم فعالانه دفاع کردم.

ای بابا...    

   + زینا - ٥:٥۱ ‎ق.ظ ; ۱۳۸٦/۱/٢٥

 

من نمیدونم ملت کی میخوان خاله زنک بازیهاشونو بذارن کنار مثل آدم زندگی کنن. چرا هیچ کس دیگه صداقت نداره تو کاراش. خسته شدم بابا از این فلانی گفت فلانی گفتنها.

بابا جان اگه ننه منهم یه کم سیاست بازی یادم داده بود شاید اینقدر زجر نمیکشیدم به خدا. میشدم مثل همه. وقتی یکی زنگ میزد حالمو بپرسه مثل الان نمیگفتم آخی... چه دوسته خوبی. میفهمیدم یه منظوری داره. یه سری اتفاق بوده پشت همین یه سلام علیک و یه سری جریان بوده پشت یه سری سوال های ساده که من با حماقت با صداقت تمام جواباشونو دادم.

وقتی یکی میگفت زینا مثلا من از این رنگ زرد بدم میاد نمیگفتم خوب حتما بدش میاد که گفته... میفهمیدم که این به این دلیل به صلاح خودش دیده اینو بگه. بعد از دیدن اینکه تمام وسایل خونه اش زرده اینقدر تعجب نمیکردم.

اگه یه کم سیاست داشتم با همه یه دست و یه جور نبودم که هر کی از راه برسه بهم بگه نازی این چه ساده است و با این حال تا دسته ازم سوء استفاده کنه. من نمیفهمم چرا هر کی هر چی دلش بخواد باور میکنه راجع به دیگران. امان از دست این خاله زنک بازی ها.

آقا جان کلاس سیاست بازی هر کی بذاره واسه من پایه ام. ایران هم باشه جمع میکنم میرم یه دوره ببینم. میگن گر خواهی نشوی رسوا...  نبود؟

   + زینا - ۱٠:۳٩ ‎ق.ظ ; ۱۳۸٦/۱/٢۳

 

جالبه... یه جایی خوندم که دیروز تو ایران روز انرژی هسته ای بوده. من کاری به سیاست و سیاست بازی ندارم ولی آخه چه مرگیه که حالا حتما خودمون انرژی هسته ای تولید کنیم؟ واسه چی میخوایم اینو؟ من زیاد دنبال نکردم ولی این وسط شنیدم برای تولید برق. ما که سالهاست تو ایران بیشتر از نیاز برق تولید میکنیم اونهم خیلی ارزون و حتی کلی به کشورهای اطراف صادر میکنیم.
بابا جون این همه ذخاير نفتی داریم که همینجوری افتادن اونجا و به دلیل کمبود سرمایه گذاری خارجی و قوانین دست و پا گیر به اندازه پتانسیلشون ازشون بهره برداری نمیشه. به اونها سر و سامون بدن. بدست آوردن این انرژی هسته ای که اینقدر سنگشو به سینه میزنن نه تنها تا حالا این همه برامون دشمن تراشیده و از بودجه ملی خرج پاش شده بلکه باعث شده همون چهار تا شرکت خارجی که سرمایه گذاری میکردن تو ایران هم دست و پاشون بلرزه که ای وای فردا چی میشه و ایران با اینکه کشوریه که بدهی خارجی زیادی نداره و هر چی هم داشته همیشه سر وقت پس داده تو رده بندی جهانی سقوط کنه به پایین و هیچ کشوری حاضر نیست به صنایع نفتی و غیر نفتیمون چیزی غرض بده. نمیگم اصلا نیست ها. میگم خیلی کمتر از چیزی هست که میتونست باشه اونهم تو شرایطی که ما به طور طبیعی بدون جنگ و دعوا و هارت و پورت دومین بزرگترین ذخایر گازی رو داریم تو دنیا و تو خاور میانه بعد از مصر بیشترین جمعیت. ماشاا.. تعداد تحصیل کرده هامون هم که کم نیست. ایران از هر نظر بلنگه سیستم تحصیلی خیلی خوبی داره.

خلاصه من نمیفهمم کی قراره تصمیمات اقتصادی رو فقط بر مبنای شرایط و روابط و بکن نکن های اقتصادی بگیریم نه اینکه از سیاستهای اقتصادی برای پیش برد سیاستهامون استفاده کنیم. حالا هی بشینین بگین حق ماست حق ماست آخه به چه قیمتی.

   + زینا - ۸:٢۸ ‎ق.ظ ; ۱۳۸٦/۱/٢۱

 

الان شنیدم برادر یکی از بهترین دوستام تو ایران تصادف کرده و فوت شده. خیلی ناراحتم. دیشب یه خبرایی شنیده بودیم ولی هیچ کس نمیگفت چی شده. کاری که از دستم بر نمی اومد... قبل از خواب شمع روشن کردم و دعا کردم.

کاش پیشت بودم علی. هیچ کاری نمیکردم میتونستی تو بغلم گریه کنی. خودمم آروم میشدم.

روحش شاد. 

   + زینا - ٤:۳۱ ‎ب.ظ ; ۱۳۸٦/۱/۱٤

April's Fool

جریان دروغ اول آوریل رو که میدونین چیه... اگه نه که جریان از این قراره که روز اول آوریل هر سال همه سعی میکنن همدیگه رو سر کار بذارن. یه دروغی میگن و اگه طرف باور کرد که تا آخر سال بهش میخندن و اگه نه هم میرن سراغ نفر بعدی. من که بچه بودم یه سری دوست بودیم (حدود ۱۳ تا بچه تخس) که هر سال یه بلایی سر یکی میآوردیم. تو ایران هم هیچکس تاریخ میلادی رو دنبال نمیکنه زیاد برای همین کسی یادش نمیموند که مثلا امروز یادم باشه گول حرفای کسی رو نخورم. واسه همین کلی حال میداد.

خلاصه سه سال پیش من تو یه شهرکی زندگی میکردم همه توش دانشجو بودن. همه هر شب مست بودن و برنامه دور همی به راه بود و طبق معمول هر جایی که پسر دانشجو توش هست weed هم فراوون. همون موقع ها هم مامانم داداشمو که ۱۷ سالش نشده بود برده  بود فیلیپین که بذارتش درس بخونه. من و داداشمم که ذوق اینو داشتیم که دیگه میتونستیم به هم sms بدیم همش برنامه sms بازیمون به راه بود.

خلاصه اول آوریل شد و من تصمیم گرفتم داداش بیچاره ام رو بذارم سر کار. یه sms براش فرستادم که میلو (اسم داداشم) ما نشسته بودیم دور هم weed میکشیدیم پلیس ریخت هممون رو گرفت. الان هم تو بازداشتگاه هستم نمیدونم چه بلایی قراره سرم بیاد میترسم دیپورتم کنن  (اونموقع ویزای دانشجویی داشتم).

داشتم واسه خودم ریز میخندیدم که یهو تلفن زنگ زد دیدم مامانمه بیچاره داشت سکته میکرد که ای وای خوبی؟ باهات بد رفتاری که نکردن؟ کجایی؟ اینقدر هم تند تند میپرسید که نمیذاشت جواب بدم. خلاصه با یه بد بختی آرومش کردم و وقتی فهمید جریان چی بود جرم داد. مثل اینکه میلو رفته بود حموم و مامانم منتظر تماس یکی بوده وقتی sms من رسیده فکر کرده از اونه و خونده.

خلاصه که اینقدر بیچاره حالش خراب شده بود که به خودم قول دادم دیگه از این شوخیا با کسی نکنم. امروزم که اول آوریله و من کلی نقشه های شیطانی دارم اما باید تو نطفه خفشون کنم

   + زینا - ٧:٢٢ ‎ق.ظ ; ۱۳۸٦/۱/۱٢

 

سه شنبه صبح ساعت ۴ از خواب بیدار شدم که برم uni یه گزارش باید تحویل میدادم فکر میکردم تا ۸ تموم میشه که برم سر کار. ۸ شد ۸و نیم و من همچنان اونجا بودم. جمع کردم رفتم که حداقل از کار نیفتم!

دوباره بعد از کار رفتم خونه یه چیزی خوردم و رفتم uni. چشتون روز بد نبینه که تا ۸ صبح روز بعد اونجا بودم و بعدش هم باز سر کار. اگه فکر کردین بعد از کار رفتم خوابیدم نخیر. باید ۱ ساعت رانندگی میکردم برم Brisbane سر کلاس. با اینکه خوابم میومد (خواب که چه عرض کنم مرده متحرک بودم) ولی گوزیدن مغزم خیلی برام جالب بود. میگم چرا...

مغزم جواب نمیداد. اولا که تعادلم  به هم ریخته بود و همش میخوردم به در و دیوار. پاشنه ۱۰ سانتی هم مزید بر علت. دوما نمیتونستم درست حرف بزنم. وسط حرف زدن یادم میرفت چی میگفتم یا یهو فارسی میگفتم یا به تته پته می افتادم. خیلی خنده دار بود. سوما سر کلاس که استاد حرف میزد اگه دو تا جمله پشت هم میگفت من باید کلی زور میزدم که به هم ربطشون میدادم... بالاخره استاده گفت تو داری زجر میکشی من از قیافه ات میبینم. پاشو برو بخواب!!!

یه چیز جالب هم اینکه از همه بدم میومد. اصلا دشمنی داشتم انگار. بعد که داشتم مسواک میکردم یادم اومد یه جا خونده بودم یه آزمایشی یه جا رو چند نفر انجام دادن یه بار و اجازه ندادن یه هفته بخوابن. بعد از اینکه اونها هم کلی کارای عجیب غریب ازشون سر زده بود گفتن کسانی که از یه حدی بیشتر بیخوابی بکشن شخصیتشون به طور دايم عوض میشه و هیچوقت مثل سابق نمیشن... جالب نیست؟

   + زینا - ٩:٥٩ ‎ق.ظ ; ۱۳۸٦/۱/۱٠

 

پونزده روز گذشت...برم سوپر یه کم زمان بخرم شاید فرجی شد... آخه میگن زمان همه چیز رو درست میکنه... اگه شانس منه سوپری هم تموم کرده...

راستی کدوم راست تره؟ الهی قربونت برم قبل از سکس یا شما؟ بعد از سکس؟

   + زینا - ٢:٥٦ ‎ب.ظ ; ۱۳۸٦/۱/٧

 

میدونی؟...

دلم واسه سینما رفتن باهات تنگ شده. دلم واسه غیبت کردنا تنگ شده. دلم واسه بغلای آرومت تنگ شده. دلم حتی واسه دستات تنگ شده.

میدونی؟...

یه حرفایی رو فقط به تو میگفتم. وقتی ماشینمو گرفتم... وقتی گواهینامه ام رو گرفتم... وقتی تصمیمای مهم گرفتم... دلم میخواست بهت بزنگم... تو رو هم تو شادیم سهیم کنم... دلم میخواست خبر بگیرم که اون پروژه چی شد... دلم میخواست عید رو بهت تبریک بگم...

میدونی؟...

من یه دوست رو از دست دادم...

پ.ن. این از اون لحظه پر خواب هاست... اون لحظه هایی که لای گریه گفتم بهترین وقته واسه تصمیمای گنده... واسه حرفای راست...

   + زینا - ٥:٢٤ ‎ب.ظ ; ۱۳۸٦/۱/٥

 

یه چیزی...

من هروقت یه زوج جوونی رو نگاه کردم پیش خودم فکر کردم آخی... چه صمیمی... چند وقت بعدش گندش در اومده که نه خیر اصلا همچین خبری نیست...

عوضش هر وقت دو نفرو دیدم که انگار هی... حالا هستیم تا ببینیم چی میشه یا انگار یکی از اونیکی درجه عشقش شدید تره... این زوج طولانی مدت بیشتر و بهتر با هم بودن.

حالا نمیدونم این به خاطر اینه که مدل اول زیادی همش تو همن و بعد یه مدت صمیمیت زیاد همه چیزو لوس میکنه طوری که دیگه هیچ جذابیتی واسه هم ندارن. یا اینکه تو مدل دوم چون اون ثبات وجود نداره دو نفر بیشتر تلاش میکنن و هیچوقت موقعیت براشون عادی نمیشه.

این تمام باورهام رو به هم ریخته... یعنی موفقیت تو زندگی دو نفره فقط بر اساس عشق و احترام متقابل نیست... یعنی زیاد اگه همش احساس صمیمیت بهت دست بده ممکنه همه چیز خراب بشه... یعنی سیاست بازی لازمه... پس صداقت چی میشه؟ زوجی رو میشناسم که پنج ساله با همن. چند وقت پیش به دختره گفتم حداقل یکی هست اینجا وقتی دلت تنگ میشه واسه مامانت اینا بغلت کنه راحت گریه کنی. گفت نخیر تا حالا گریه منو ندیده و منم خوشم نمیاد جلوش اشک بریزم!!!!!

آخه پس زوج بودن یعنی چی؟ مگه همراه رو میخوای چکار؟ پس اگه من نتونم تو ناراحتی سرمو بذارم رو شونه کسی که دارم زندگیمو باهاش قسمت میکنم پس کجا بذارم؟

یا یکی دیگه بهم میگه تا وقتی باهاش خوب رفتار میکردم سوارم بود. حالا که همش سگم و میرینم بهش همش دنبالمه و ناز و نوازشم میکنه!!!

بابا جون آخه این که نشد زندگی. اگه وقتی دلت میخواد محبت کنی همش پیش خودت فکر کنی نکنه زیادی محبت دارم میکنم... اگه وقتی میخوای گل بخری فکر کنی ولش کن پر رو میشه... اگه تمام وقتت رو بخوای صرف سیاست چینی کنی... پس کی باید از احساساتت لذت ببری؟

   + زینا - ٦:٤۱ ‎ق.ظ ; ۱۳۸٦/۱/٥

 

شنیدم که رادار تو هم اینور بود...

   + زینا - ۳:۱۳ ‎ق.ظ ; ۱۳۸٦/۱/٤