تازگيها بد به پوچی و بی هدفی رسيدم... مثلا اين ترم ميتونم فارق التحصيل شم و به عبارتی فوق ليسانس ميگيرم. حس ميکنم اندازه يه نخود هم سواد ندارم. هيچی نميدونم. درس خون هم بودم و يادم نمياد تو اين ۶ سال دانشگاه تقلب کرده باشم يا پروژه هامو از رو کسی برداشته باشم. پس چرا اينقدر بوقم؟ حسابدار ها درسشون تموم میشه مشین حسابدار. وکیلها میشن وکیل. من که بازرگانی و اقتصاد خوندم چی میشم؟ اقتصاد دان؟  اصولا آره ولی آخه اونقدر بارم نیست.

ميخوام ادامه تحصيل بدم برای دکترا. شايد اونموقع حس کنم يه چيزی بلدم.

حالا درس به کنار. فکر ميکنم تو زندگی معمولی هم هيچی بارم نيست. با اينکه تو خيلی چيزا خيلی تجربه دارم و به قولی کون عالمو پاره کردم ولی باز حس ميکنم هيچی نيستم. نه از سياست درست حسابی و کامل سر در ميارم نه از فلسفه نه از متافيزيک نه موسيقی بازم نه هنری ام نه فيلمی ام نه ماشينی ام نه اهل کلکسيون نه مد نه لوازم آرايش نه خونه داری و شوهر داری و آشپزی نه کتاب نه ورزش نه زبانهای خارجی نه رقص نه تلویزیون نه کامپیوتر. هيچی هيچی. نه اين که دنبال اين چيزايی که اين بالا گفتم نرفته باشم ها... توشون غرق نشدم که بگم داداش ما مثلا فلان کاره ايم.

حالا موندم که اصلا من کی هستم؟ چی هستم؟ چی ميخوام؟ کجا ميرم؟ هدفم چيه؟ درس زندگيم چيه؟ نقشم تو اين دنيا چيه؟

چه ميدونم...

   + زینا - ٢:٥٦ ‎ق.ظ ; ۱۳۸٦/۳/۱

 

میگم جمع ایرانیهای بعضی شهرهای اینجا چاله میدونیه...

آقا تو سیدنی تولد یکی از دوستام بوده شنبه شب و چند تا از دوستاش به خاطر اون تو یه رستوران ایرانی دور هم جمع شده بودن. پدر و مادر و عمه و شوهر عمه یکی از دوستاش که صمیمی هم هستن با این دوستم هم رفته بودن یعنی جمع کاملا خانوادگی و دوستانه به دور از لش بازی.

هیچی این بیچاره ها شام خوردن و گفتن خندیدن و کادوها رو باز کردن و این وسط یکی از کادو ها یه ماگ گنده بوده که عکس یه دختر بوده روش با بیکینی که وقتی آب جوش میریختی تو ماگ بیکینی مهو میشده و دختره لخت. ماگ رو گذاشتن اون وسط بهش خندیدن و یکی گفت بریم توش آب جوش بریزیم ببینیم چی میشه.

بیچاره رفت به یه دختره از گارسون های اونجا ماگ رو داد و اونهم پر کرد و پسره موقع برگشتن سر میز یه پاکت سیگار هم گرفت جلو ماگ که خدای نکرده کسی ناراحت نشه. یهو نگو بابای دختره گارسون و داداشش اونجا نشسته بودن و ماگ رو میبینن و میان جلو که نفس کشششششش. تو اینو دادی به دختر من پر کنه؟ به ناموس ما اهانت کردی و میکشیمت و باباهه ماگ رو گرفت پرت کرد بیرون تیکه تیکه شد و داداشه چاقو آورد و حالا بیا درستش کن.  

خلاصه بعد از کلی داد و بیداد و من بمیرم تو بمیری و اینا یارو باباها افتاده به معذرت خواهی که قربان شرمنده شب شما هم خراب شد!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!

آخه این چه کاریه؟ آخه یعنی چی؟ اینهمه کولی بازی برای چی؟ به خدا هر چی میکشیم از دست خودمون میکشیم. 

   + زینا - ۳:٠٠ ‎ق.ظ ; ۱۳۸٦/٢/۳۱

 

راستی...

من یه دوست صمیمی صمیمی صمیمی (فهمیدین که خیلی صمیمی دیگه ها؟) دارم به اسم David که به خاطرش آدم میکشم! سرطان گرفته و یه سری شیمی درمانی کرده و حالا دوباره جاهای مختلف غده در آورده و گفتن شیمی درمانی فایده نداره و برو. همین.

آدم خیلی قوی و غدی هم هست و فردای شیمی درمانی میومد سر کار و  اصلا به روی خودش نمیاره و فقط هر چند وقت یه بار میشینه حسابی برام گریه میکنه. فقط ۳۷ سالشه و دو تا بچه کوچیک هم داره. وقتی پیشمه به روی خودم نمیارم و وقتی گریه میکنه میگم جمع کن بینیم بابا مرتیکه از قد و هیکلت خجالت بکش ولی هر شب از فکر مردنش خودم هم گریه میکنم.

پریشب تو فکش یه غده دیگه پیدا کرده که دیروز رفته ازش نمونه برداری کنن. اگه اعتقاد دارین براش دعا کنین. و برای منهم...

   + زینا - ٥:٠۱ ‎ق.ظ ; ۱۳۸٦/٢/٢۸

 

ببین... من هروقت یکی رو پیدا کنم حرفم رو اونجوری که تو میفهمی بفهمه میذارمت کنار...

   + زینا - ٤:٥٠ ‎ق.ظ ; ۱۳۸٦/٢/٢۸

 

هی یابو... این بند و بساطو میبینی؟ این جمعها و رفت و آمدها و شوخی خنده ها و بالا پایین پریدنها و الهی قربونت برمها و نهار و شام و کافی و اس ام اس و جون جون و ...

همشونو میدم واسه یه روز با تو بودن... حیف که نفهمی.

   + زینا - ۸:٢٥ ‎ق.ظ ; ۱۳۸٦/٢/٢٧

 

 وای مردم از خنده... مردم چه بیکارن.

رفتم یه سر پرشین استت!!! تو قسمت کلمات کلیدی جستجو شده ببینم کیا میان اینجا و چه کلماتی رو جستجو میکنن و دنبال چی میگردن. دیدم به به.

گفتم بیام بگم اونایی که دنبال "لیس زدن" "سینه های توپول" "بکن توش!!!!" وبلاگ کون توپول" و امثالهم هستن... نداریم داداش نداریم.

   + زینا - ۱٠:۳٩ ‎ق.ظ ; ۱۳۸٦/٢/٢٦

 

من اصلا اصولا به محبت دیدن عادت ندارم. حالا یه دوستی پیدا کردم هی الکی بهم محبت میکنه بیچاره. منهم هی برام این محبت دیدنها عجیبه.

مثلا من شبها تا دیروقت میمونم uni درس بخونم اینهم میشینه. پا به پای من. بعد هم میگه ببین قهوه میخوری برات بخرم. شوکولات میخوای؟ منهم نگاش میکنم که وا. خوب بخوام میرم میخرم دیگه.

یا صبح ها بهش میگم بیدارم کن. از خونه اش تا خونه من پنج قدمه. زنگ نمیزنه میاد بالا سرم صبح کله سحر که حتما بیدار شم.

یا امروز داشت برای خودش نهار درست میکرد که بیاره uni برای منهم درست کرد. بعدش هم گذاشت تو پلاستیک حاضر آماده تحویلم داد.

یا هر کاری میگم بکنیم پایه است. نصفه شب بریم پیاده روی. بریم... ماشینمو بشوریم؟ بشوریم!!!

خلاصه که من بد در عجب بودم از این همه محبت. همش هم میگه تو تعارف داری با من. چون تو قبول این محبت ها مشکل دارم. منهم فکر کردم ببینم جریان چیه. آخه من که هیچوقت تعارف نداشتم با کسی. که طی یه سری فکر و تفحس تو دستشویی به این نتیجه رسیدم که نه بابا. مساله تعارف نیست.

اگه یکی منو بغل کنه هم من تعجب میکنم. اگه یکی بهم زنگ بزنه که آی دلم برات تنگ شده من میگم وا. یا یکی اظهار تمایل کنه به آشنایی و رفت و آمد بیشتر. اصلا کلا گرمی آدمها منو حیرون میکنه. شاید ته دلم واقعی بودن این گرما رو زیر سوال میبرم. بدبختی هم اینه که قیافه و رفتارم ضد اینو نشون میده و همین تضاد ظاهری و درونی خیلی وقتها باعث سوء تفاهم شده و خیلی وقتها نفهمیدم که یکی واقعا ممکنه منو دوست داشته باشه یا واقعا از بودن من تو زندگیش خوشحاله و خیلی راحت ریدم به ارتباطات.

به هر حال فکر میکنم هر آدمی که وارد زندگیم میشه هدفش از ورود اینه که یه زاویه از خودمو بهم بشناسونه. حالا یکی با محبت میکنه این کارو و یکی با جنگ و دعوا و ان بازی! شاید این دوست جدید منهم میخواد زاویه محبت بینمو!!! تقویت کنه.

   + زینا - ٦:۱۱ ‎ق.ظ ; ۱۳۸٦/٢/٢٦

 

رفتم و رفتم و رفتم... یهو خوردم تو دیوار.... ان شدم.

   + زینا - ٥:٢٠ ‎ق.ظ ; ۱۳۸٦/٢/٢٥

 

من هیچوقت نمیتونستم درک کنم این آدمایی رو که چند سال با هم دوست بودن یا زندگی میکردن و بعد بینشون یه دعوایی پیش میومد و تموم. راحت.

میگفتم آخه مگه میشه یکی اینهمه جز‌‌ء زندگیت باشه بعد نباشه. خوب عصبانیت میاد و میره دیگه ولی بعدش که دل آدم تنگ بشه چی؟

دو سه روز پیش یه اتفاقی واسم افتاد که فهمیدم آهان. اینجوریاست پس.

   + زینا - ٥:۱۳ ‎ق.ظ ; ۱۳۸٦/٢/٢٤

 

امروز هم اینجا مثل خیلی جاهای دیگه تو دنیا روز مادره. مامان منهم رفته ددر یه کشوری و من شمارشو ندارم که بهش زنگ بزنم تبریک بگم و ایمیلم هم یه ۵-۶ روزه باز نمیشه نمیدونم چرا. گفتم یه کارت الکترونیکی بفرستم براش ولی آخه چی بنویسم؟

من بچه تر که بودم هیچوقت عمق قدرت و جسارت و عرضه مامانمو درک نمیکردم ولی هر چی سنم میره بالا و خودمو میذارم جای اون احترام و قدردانیم بهش بیشتر میشه و تازه میفهمم که عجب زن قوی و با عرضه ایه این مامان کوچولو ریزه میزه.

هم سن و سال الان من بود که با بابام که تو فیلیپین دانشجو بود ازدواج میکنه و و وقتی با من ۶ ماهه حامله بوده درس و کار رو ول میکنه میره ایران که اون موقع تو جنگ بود. خودش میگه بهم گفتن اونجا آب نیست... بمبارونه... باید حجاب بذاری (خودش کاتولیکه)... گفت شلوار جین هامو بخشیدم و با یه چمدون رفتیم ایران. مثل اینکه من الان با یه عراقی ازدواج کنم و یارو بگه الا بلا باید بریم عراق جنگ زده. عمرا. باز من یه چیزی از عراق و فرهنگ و مردمش میدونم و این روزا به خاطر رسانه ها از همه جا بیشتر خبر داریم.

چند سال اول بابام تو یه نیروگاهی تو منجیل شیفت کار بود و مامان من توی یه خونه بزرگ بالای یه تپه تنها با من و بعد خواهرم. تو این فاصله فارسی یاد گرفت و به بچه ها خصوصی زبان درس میداد. الان ماشالا یه فعل و فاعل و مفعولی ردیف میکنه و ضرب المثل هایی میگه واسه من که بیا و ببین. وسایل خونه نداشتن طوری که میگه اولین مهمونایی که اومدن خونه ام شیشه خالی مربا رو شستم و بهشون چایی دادم.  

تو اون موقع برای خرید هر چیزی بچه بغل تو صف وا میستاد چون همه چیز کوپنی بوده. خودش میگه روغن... شکر... غذای بچه... تعاونی بیچاره سیمان گرفت که خونه بسازیم. موکت گرفت. چقدر خیلی وقتها دعوا شد تو صف و چقدر ترسید. هر وقت فکرشو میکنم و خودمو میذارم جای اون گریه ام میگیره.

خلاصه اینقدر عرضه داشت که از هیچی تو کشور غریبی که هیچ پشتیبانی نداشته و  تو جامعه کاری برابری زن و مرد توش نیست رسیده به جایی که الان هست و من یکی همیشه به عنوان الگوم بهش نگاه کردم. تو شرایطی که از دور و بریهام میشنوم مثلا مامانم صبح تا شب میشینه خونه ورق بازی میکنه من میبینم مامانم ۶ صبح میزنه بیرون و ۱۰ شب میاد خونه و تمام روز بیشتر از یه مرد کار میکنه. یا وقتی میگن مامانشون کار کردن با کامپیوتر و اینترنت رو بلد نیست میبینم من اولین بار از مامانم یاد گرفتم اینترنت چیه و هنوز بعد از اینهمه به اصطلاح تحصیلات خیلی از نرم افزارها رو که اون توشون استاده من میلنگم. همین دو سه ماه پیش که اومده بود پیشم و من یه کار جدید گرفته بودم به عنوان مدیر حسابداری یه شرکتی و مثل خر توش مونده بودم فورا تو Excel یه چند تا spreadsheet برام درست کرد و یه سیستم توپ ریخت و کارام راستو ریست شد. به خدا اصلا نمیخوام مادرهای دیگه رو تحقیر کنم یا بگم زحمت کش نیستن. میگم به مامانم افتخار میکنم و خوشحالم از اینکه میتونم اونو الگوی خودم بدونم.

حواسش به همه چیز هست. مثلا میدونه وقتی میره برام لباس بخره من تو این لحظه چه رنگی دوست دارم و چه لباسی میپوشم. یادش هست که من چند سال پیش با کی زندگی میکردم و همیشه حال و احوال دوستامو میپرسه. من موندم چه جوری یادش میمونه اینهمه اسم. با پیرو جوون میسازه و با دوستام راحت گرم میگره. اینقدر پشتم گرمه از داشتنش که هر وقت حس کردم تو یه چیزی موندم با اینکه اونور دنیاست میدونم میتونه درستش کنه.

 حالا واسه این آدم من تو یه کارت چی بنویسم؟ چه جوری اینهمه احساس و قدردانی و فکرای مختلف رو انتقال بدم؟  مامان جونم روزت مبارک؟

   + زینا - ٥:٥۳ ‎ق.ظ ; ۱۳۸٦/٢/٢۳

 

میدونی خنده کی بیشتر از همه بهم میچسبه؟ خنده آدمای خیلی زشت...

   + زینا - ٧:۳۸ ‎ق.ظ ; ۱۳۸٦/٢/۱٦

 

من امروز با اردلان آشنا شدم و با نقاشیهاش. واقعا لذت بردم چون کاراش خیلی رک و بی پرده بودن. تمام احساسات و افکارشو چنان با صداقت به تصویر کشیده که انگار داره باهات حرف میزنه. داد میزنه. به نظرم اینهمه صداقت خیلی جرات و قوت میخواد. شما هم ببینید.

   + زینا - ٦:٢٩ ‎ب.ظ ; ۱۳۸٦/٢/۱٤

 

امروز بعد از دو هفته برگشتم Gold Coast . کلی شارژ شدم. تو این پنج سال و خورده ای که اینجام پنج سالشو تو Gold Coast زندگی کردم و فقط نه ماه اول Brisbane بودم و الان دو هفته ای هست به خاطر دانشگاه اساس کشی کردم Brisbane. آی من از این شهر تخمی متنفرم. آی بدم میاد.

- من خوب طبیعیه همه چیزو با Gold Coast مقایسه کنم دیگه. آقا مردم اینجا بد اخلاقن. نه اهل لبخند نه خوش و بش. من تو Gold Coast به هر کی میرسیدم از بقال سر کوچه و سوپری تا یارو تو باجه بانک و نگهبان uni با همه چاق سلامتی و گپهای کوتاه مثلا هوا چه خوبه امروز داشتم. اینجا وقتی به یکی لبخند میزنم عین بز نگام میکنه و شرط میبندم تو دلش میگه نیشتو ببند نکبت!

- هر وقت هر جا میخوام برم گم میشم از بس تابلوهای تو خیابونا  به درد لای جرز میخورن. به خدا یه جایی هست که تابلو رو بعد از ورودی گذاشته و من رفتم رد کردم بعد فهمیدم آها منظورش قبلی بوده!

- تو Gold Coast همه چیز تمیزه. خیابونا ماشینا... ساختمونها تازه و مدرن... درختها سبز دریا آبی. آسمون صاف و خوشکل. اینجا ولی انگار همه چیز خاکستریه. خونه ها اکثرا قدیمی. خیابونا شلوغ. حتی رودخونه هم اونقدرها باصفا نیست.

- خونه ها اینجا زشتن و گرون. من از یه خونه خیلی خوشکل روی آب اومدم یه جای ایکبیری با دیوارای آبی!!  دقیقا این آبی. تموم دیواراش حتی تو توالت. بهترین خونه هم بود بین ۱۰-۱۵ جایی که دیدم. حالا خدا رو شکر اوضاع مثل سیدنی یا ملبورن وخیم نیست که هر خونه رو ببینی باید تازه فرم پر کنی و کلی مدرک نشون بدی که پولشو داری و رضایت نامه بیاری از صابخونه قبلی و آخرش بگن ۳۳ نفر قبل شما اقدام کردن بشینین تا خبر کنیم. شنیدم که اوضاع بعضی خونه ها اونقدر خرابه که اگه تایید نشی میگی خوب خدا رو شکر.

- همه جا ساعت ۵ میبنده به جز یه چند تا جای محدود. همه جا هم دوره. خوب شهره دیگه. اگه اینجا باشه قم !!!! Gold Coast میشه آمل! تو Gold Coast اگه نصفه شب گشنه ام میشد یا هوس میکردم برم بستنی بخورم هر جا که بودم تا مرکز شهر که ۲۴ ساعته بازه و شلوغ حداکثر یه ربع راه بود. اینجا...

دیروز هم من رفتم اداره پست که یه سری لباس و خرت و پرت که مامانم به خاطر اضافه بار با خودش نبرده بود رو بفرستم ایران. اداره پست هم خلوت و فقط یه یارو اون پشت واستاده بود که وقتی بارو بندیل منو دید کلی هم بهم خندید. رفتم یه جعبه بر دارم که این چیزا رو بریزم توش و واسه خودم مشغول بودم که یهو شنیدم زارررررررت... یارو گوزید!!!! فکر کردم اشتباه کردم که دوباره ایندفعه زاررررت و زوررررت طولانی تر!!! نگاش کردم که از رو بره دیدم خیلی ریلکس هی هم کونشو از اینور به اونور تکون میده که همچین راحت بیاد بیرون. خدای نکرده فشار نیاد بهشون. گفتم بیخیال دوباره مشغول کارم شدم که شنیدم صدای کلیک کلیک میاد. سرمو بلند کردم دیدم آقا دارن ناخوناشونو میگیرن. یعنی میخواستم جعبه رو بلند کنم بکوبم تو فرق سرش. تمام مدت هم یه لبخند مصنوعی رو صورتش بود که کون منو بیشتر میسوزوند.

خلاصه زود همه چیزو بستم رفتم پولشو حساب کنم که یارو حسابی تو صورتم آروق زد. گفتم خوب شد دارم میرم وگرنه یارو تا چند دقیقه دیگه شلوارشو میکشید پایین تو این فاصله یه حالی هم به پشماش میداد... مرتیکه چندش کثافت... 

حالا هی من بگم از اینجا متنفرم  هی بگید اوا آخه چرا؟...

   + زینا - ٦:۱٤ ‎ب.ظ ; ۱۳۸٦/٢/۱٤

 

حس میکنم مچاله شدم... هم خودم و هم آرزوهام.

   + زینا - ٢:۳۱ ‎ب.ظ ; ۱۳۸٦/٢/۱۳

 

بله بله... دیشب رفتیم کنسرت منصور . یعنی حیف که باید رانندگی میکردم وگرنه منهم مثل بچه ها تا خرخره مشروب میخوردم. نمیگم بد بود ها خیلی هم خوش گذشت و خود منصور هم خیلی آدم مهربون و با کلاسی بود و مثل خیلیهای دیگه لات نبود. ولی یه آهنگشو که بشنوی بقیه هم عین همن دیگه و فرض کن که یه آهنگو سه ساعت پشت هم گوش کنی!!!

من یه دوستی دارم که بیچاره واسه این کنسرت و پخش کردن بلیط ها خیلی زحمت کشید بین دانشجوها. برای همین هم مسول برنامه برای ما چند نفر بلیط VIPردیف اول گذاشت کنار. یعنی طرف تو صورتمون. البته مهم نبود اونقدر چون بین ما و سن یه محوطه رقص بود و همه قاعدتا میریختن جلو ولی آی حال داد وقتی رفتیم که بشینیم و از یکی که فکر میکرد خیلی مهمه و کلی فخر میفروخت که همون اول نشسته پرسیدیم صندلیت شماره چنده با یه حسی به جای جواب دادن گفت این جلو مال VIP هاست بلیط رو در آوردیم کردیم تو چشش. ما که کاری به این کارا نداریم به خدا ولی مردم مثل این که این چیزها براشون مهمه.

اون اول همه با کلاس نشسته بودن و میگفتن میخندیدن و خلاصه برنامه ایرانی بود و اصلا نمیشد که تاخیر نباشه و کنسرت یک ساعت دیرتر شروع شد. بعد از کلی تعارفات از طرف برنامه ریز  برنامه با اینسترومنتال شروع شد و مردم هنوز مثل آدم نشسته بودن و منصور که اومد بیرون (ملبس به کت مخمل قرمز که اون وسطها از گرما در آورد) همه دست و صوت و تا اولین کلمه از دهنش دراومد یکی از بچه ها اشاره کرد با اونیکی و شیوا هم دست منو گرفت و آقا پریدیم وسط. همه روشون باز شد و نصف سالن خالی شد اون جلو و حتی بچه های با کلاسی!!! که کلی ایش و ویش میکردن که ما که منصور گوش نمیدیم در عرض دو دقیقه اون جلو بودن و هم خونی که میکردن هیچی دستشون رو هم دراز کرده بودن که منصوووووور جونـــــــــــــــم....

خیلی خوب بود. یه تخلیه انرژی حسابی. هیچ کس فکر نمیکرد آی اینجوری نرقصم زشته آی اینو نگم آبروم میره. من یه چند لحظه رفتم چند ردیف بالا از عقب مردم رو نگاه کنم  یک حرکات موزون!!! شنیعی دیدم که تا عمر دارم فراموش نمیکنم. یا زنهای گنده که اصولا همیشه خانم بازی در میارن و به ما جوونها به خاطر رفتارمون چپ چپ نگاه میکنن که صداشونو گذاشته بودن رو سرشون که دونه دونه رو بخون دونه دونــــــــــــــه.

خدا رو شکر دعوایی هم نشد. اصولا تو شهر به این کوچیکی (تقریبا ۵۰۰ نفر اومده بودن) ما از این مشکلات کمتر داریم. اکثرا دانشجوییم و طبعا از یه قشر فرهنگی و خانوادگی خاص و چون همش چش تو چش همیم تو دانشگاه خیلی همه مراعات میکنن و یه صمیمیت و گرمای خاصی هست. من خودم شخصا دیدم که جمع های ایرانی شهرهای بزرگتر چقدر چاله میدونیه بعضی وقتها. 

قبل از کنسرت هم یکی به ما گفت آره این منصور خیلی آدم بد دهن و بد اخلاقیه و من تو یه کنسرتش دیدم که به یکی از اون بالا گفت آهای آقا که مثلا لباس سبز پوشیدی مگه نمیگم عکس نگیر مگه نمیفهمی؟ ما هم از ترس دوربین نبردیم ولی دیدیم نه خیلی آدم باحال و با تربیتی هم بود و عکاسی و فیلم برداری هم آزاد بود و حسابی از بی دوربینی کونمون سوخت.

آها یه چیز جالب دیگه هم این که کلی آدمهای افغانی اومده بودن و اون وسط هم خودشونو جر دادن اینقدر بالا پایین پریدن و حال کردن. من دیدم چه جالب. اینهمه ما تو ایران همین اخیرا  بهشون ریدیم وقتی بیچاره ها به ما پناه آورده بودن و هر کار کثیفی بود به اونا دادیم و هر جا قتل و تجاوزی شد گفتیم حتما کار یه افغانی بوده و هنوز هم به دیده تحقیر بهشون نگاه میکنیم ولی اینقدر به ما ایرانیها لطف دارن. من هر جا یه افغانی دیدم و گفتم ایرانی هستم بیچاره ها ذوق مرگ شدن که یه "هم زبان" دیدن. حالا ما ایرانیها هر وقت عرب میبینیم بعد از چندین قرن میگیم واه واه ریدن به مملکتمون یا من از خیلی ها شنیدم که من نمیفهمم چطور بعضیها اسم بچشونو میذارن چنگیز وقتی چنگیز خان مغول به کشورمون حمله کرد و اون بلاها رو سرمون آورد!!! بابا حالا شما کوتاه بیا...

خلاصه که اینجوری. ایشالا یه روزی آصف بیاد و آهنگای دامبولی کوسک توپ بخونه و اونموقست که من خودمو اون وسط جر میدم و پرت میکنم زیر پاش که مرگ من بیا منو بگیر تا آخر عمر کنیزیتو میکنم و نصفه شبها باهات پا میشم و میدويم (آخه یه بار تو یه مصاحبه یکی ازش پرسید چرا هنوز مجردی گفت من هر وقت یکی رو پیدا کنم که نصفه شب بیدارش کنم بریم بدوییم پایه باشه ازدواج میکنم. شنیدم زن گرفته ولی دنیا رو چه دیدی شاید منو ببینه اونو ول کنه!!!!!!).

پ.ن: چند تا عکس و نوشته دکتر همایون  و فیلم مازیار رو هم ببینید

   + زینا - ۱٢:۳٦ ‎ب.ظ ; ۱۳۸٦/٢/٩

 

دلم میخواد انگشتمو فرو کنم تو چشت.

 دلم میخواد حسابی تکونت بدم. مثل یه عروسک پاره پاره لای دندونای یه سگ عصبانی

دلم میخواد تا میخوری بزنمت و من میدونم تو چقدر میخوری

بعد برم یه جای دور... راحت! 

   + زینا - ۸:٤٠ ‎ق.ظ ; ۱۳۸٦/٢/٤