کلافه ام میکنند این آدمهای تهی که بدون دیدن روزهای بی پولی و آب پرتقال خوری ام صاف صاف به من انگ بچه گی میزنند. اینهایی که ادعای پر مغزیشان کون خر را پاره میکند. اینهایی که عقده چیزهای نداشته شان را سر من خالی میکنند و آخرش هم به من میگویند تو هنوز بزرگ نشدی بچه ننه. اینهایی که میگویند ما محکومیم و تو خوش شانس!!!

بدبختها.

دلم به این خوش است که تا وقتی شما نشسته اید که از این شانس من به تن شما هم بمالد من پشت کارم را ده برابر میکنم و بعد از آن بالا بیلاخی برایتان میفرستم که چشمتان را دربیاورد.

نوش جانتان.

   + زینا - ۱٢:۳٠ ‎ب.ظ ; ۱۳۸٦/۳/۳۱

 

هر چی اومدم نگم دیدم نمیشه .

آقا آخر هفته اینقدر بهم خوش گذشت که از خوشی مریض شدم...

جمعه شب که بعد از آخرین امتحان بود و نمیشد کاری نکنیم. با دو تا از دوستام یه بطری ویسکی خریدیم و چند بطری آبجو و رفتیم خونه من تو اتاق کامپیوتر که یه اتاق ۱x۲ نشستیم اینقدر خوردیم که پس افتادیم. من خودم ویسکی بهم نمیسازه و بیهوش میشم. نه اینکه بیفتم. بیدارم ولی خودم هیچی یادم نمیمونه و فقط سیاهی و این دقیقا چیزی بود که میخواستم. بیهوش بیهوش به دور از شلوغی و آدمها و موزیک بلند و ... تو خونه خودم. که اگه حالم بد شد همونجا بیفتم و نگران نباشم که ای وای security یا ایوای قیافه ام الان داغونه و ... خلاصه سه تاییمون اینقدر خوردیم که هر کدوم یه گوشه افتادیم ... یادمه یه جا سیگارمون تموم شد و پیاده تو سرما رفتیم که بخریم. وقتی رسیدیم تو مغازه اینقدر حالمون خوب بود که سه تامون واستاده بودیم روبروی یارو فقط تو صورتش میخندیدیم و ۵ دقیقه تمام یارو نگامون میکرد و ما فقط دلمونو گرفته بودیم و نمیتونستیم حرف بزنیم ... ...

شنبه صبح رفتیم Gold Coast زیر آفتاب لب ساحل قدم زدیم و بعد رفتیم یه شکم سیر seafood تازه خوردیم و بعد هم رفتیم تو مغازه ها چرخیدیم تا شب شد. دوستم wil زنگ زد که میخوایم شب بریم بیرون و برنامه سنگین و ... و ما هم از خدا خواسته... اول رفتیم یه مهمونی خونه یکی و فقط نیم ساعت موندیم و بعد رفتیم valley...

یه بحث خیلی قدیمی بین اهالی Brisbane همیشه این بوده که برای clubbing شهر بهتره یا valley. جریان اینه که تو مرکز شهر یه سری club هست برای افرادی که میخوان یه مشروبی بزنن و با موزیک top 40 یا R&B یا چه میدونم این جور چرت و پرتا حال کنن. تو بیست سال اخیر هم چون اون کلاب ها و موزیکاشون جواب یه سری آدم دیگه رو نمیداد توی valley که ۵ دقیقه با مرکز شهر فاصله داره یه سری کلاب باز شد از نوع دیگه. اولا تیپ افرادی که میان valley واقعا با افرادی که میرن شهر فرق داره. تو شهر اکثرا پسرها تیپ مردونه و دخترها خانومی و پیرهن و این جور چیزا ولی تو  valley اکثرا funky و خاص. تو شهر اکثرا با مشروب کارشون راه میافته ولی تو valley بیشتر از ۸۰٪ رو قرص هستن و بقیه هم رو چیزای دیگه. برای همین تو شهر مشروب گرون تره و تو valley آب . تو شهر موزیک ها خیلی commercial هستش و همه اون چیزایی که تو رادیو میشنوی و تو valley اکثرا House,Trance, Vocal Trance و اینجور چیزا...

بگذریم. من خودم هیچوقت پامو تو شهر نمیذارم برای clubbing چون اصلا تحملشو ندارم. کلاب مورد علاقه ام هم همیشه The Family بوده توی valley  ولی ایندفعه گفتن بریم یه جایی که تازه باز شده و مثل اینکه خیلی هم خوبه به اسم The Met. ورودیش هم از کلابهای دیگه خیلی ارزونتره. خلاصه رفتیم و اینقدر جای توپی بود و اینقدر باهاش حال کردیم که نگو. چهار طبقه بود با سه نوع موزیک مختلف و جایی که ما بیشتر وقتمونو توش صرف کردیم The Coco Room بود که موزیک Vocal Trance داشت با همنوازی ساکسیفون زنده!!! من از ۱۲ شب تا ۵ صبح که کلاب رو میبندن یه بند رقصیدم و الان کاملا از رقص و موزیک اشباع شدم.

بعد از کلاب رفتیم خونه یکی از بچه ها که یه کم ریلکس کنیم و دودی و موزیک ملویی و ریلکسیشن و خلاصه وقتی رسیدیم خونه ساعت ۱۰ صبح بود. اینقدر درد داشت رانندگی تو نور روز و آفتاب.

خلاصه که اینقدر به این بدن بیچاره ام فشار آوردم که الان مریضم. سرما خوردگی و گلو درد و گوش درد و اینا جدای بدن درد و گردن درد و فک درد اونهمه ورجه وورجه کردن و آدامس جوییدن . ولی میارزید و من کاملا راضیم. بعد از سه چهار سال خیلی چسبید.

پ.ن: داشتم تو سایت Family چرخ میزدم تو عکسهای ۹ June یه عکس دیدم از خودم و دوستام آی حال داد. عکس اینجاست اگه خواستین ببینین.

   + زینا - ۳:٤٤ ‎ق.ظ ; ۱۳۸٦/۳/٢٩

 

بالاخره امتحانام تموم شد...

تو زندگیم اینهمه تو امتحانام گند نزده بودم. ولی اصلا برام مهم نیست. زدم تو خط بیخیالی و فقط منتظرم روزها بگذرن چون برای هر روز کلی برنامه عشق و حال و عیش و نوش ریختم. انگار دوباره تین ایجر شدم. چه میدونم اینهم یه مدلشه...

از اینجا به بعد واقعا نمیدونم چه کار کنم. میتونم فارق التحصیل شم و برم دنبال کار یا میتونم باز درس بخونم برای honors و بعدشم PhD. از یه طرف واقعا از درس خوندن لذت میبرم و از یه طرف دلم میخواد پول در بیارم. خسته شدم از زندگی دانشجویی بخور نمیر. البته دو ماه نشده که کار نمیکنم و قبلش همیشه کار داشتم ولی خوب...

فعلا مغزم خسته است. فردا بهش فکر میکنم...

   + زینا - ۳:٤٩ ‎ق.ظ ; ۱۳۸٦/۳/٢٥

 

تو چی بودی؟

منو پر کردی. عین یه وان...  پر از گرما. پر از خنده. پر از سفیدی و ناخنهای تمیز. پر از تی شرتهای بی یقه سرمه ای. پر از چیپس و شرشر اون یارو که باید آرامش بده ولی من هی جیشم میگرفت. پر از درس و جدیت. پر از مونگول بازی. پر از هق هق زدن. پر از موزیک. پر از Nando's ...

حالا من دارم تو این منجلاب کثافت خاطراتت غرق میشم. اینقدر هم پرم که نمیتونم دست و پا بزنم.

کاش میشد بالا بیارم...

   + زینا - ٧:٥٩ ‎ق.ظ ; ۱۳۸٦/۳/۱٧

 

دیشب از یه جایی یه جور جالبی یه دوست جدید پیدا کردم. خرید رفتیم و خونه ما شام خوردیم و ... حدودای ساعت ۹ گفت آقا بریم خونه ما فیلم ببینیم (تلویزیون عظیم با سیستم صوتی عظیم تر). ما هم از اونجایی که نه مبل داریم نه تلویزیون مثل این هبل های ندید بدید اصلا از فکر نشستن رو مبل از شادی اشک تو چشمون جمع شد به خدا. حالا چه فیلمی؟ THe Exorcismof Emily Rose.

تو کار نقد فیلم نیستم. خیلی وقت بود فیلم ترسناک ندیده بودم و حسابی ضربان قلبم بالا رفت. خدا رو شکر فیلمی نبود که بخواد قضیه جن و جن گیری و روح و دین و آخرت و ... رو به زور بهت اثبات کنه و از پایه به همت بریزه. برای هر صحنه ای که میگفت این چیزا وجود داره یه صحنه هم بود که میگفت نه اینا زاده روان پریشی یه سری افراد خاصه که قرص بخورن خوب میشن!!! برای همین از نظر باوری اذیت نشدم ولی بعضی صحنه ها از جلو چشمم پاک نمیشد. دو سه روزی هم هست که بارون میاد و هوا سرد و تاریک و خلاصه از بس توهم برم داشته بود شب به زور خودمو چپوندم رو تخت دوستم و تا صبح ازسرما و ترس غلبه شیطان بر این کالبد خاکی لرزیدم. عاقبت بی جنبه بودن همینه دیگه.

تازه گفتم بی جنبه... دوست تازمون یه تعارف زد که بچه ها هر وقت خواستین بیاین اینجا تلویزیون ببینین و ما هم با پر رویی هر چه تمام تر گفتیم فردا شب حتما ساعت ۸ و نیم میایم که Lost ببینیم. خلاصه همسایه ... همش اونجا پلاس خواهییم بود.

   + زینا - ۳:٥٤ ‎ق.ظ ; ۱۳۸٦/۳/۱٧

 

بارون... لاک مشکی... نصفه شب علافی... موزیک دامبولی...

- به اینا که دامبولی نیست. کلی انتلکته!!!

- موهاش بهش میاد نه؟ 

- آقا خیس خیسم...

...

باز من از زور محبت کبودم!

   + زینا - ۳:٠٩ ‎ق.ظ ; ۱۳۸٦/۳/۱٦

 

چرا همه پسرهای خوشکل و خوشتیپ و عسل هموسکشوال از آب در میان ؟

تکلیف من بدبخت چیه که هر چی پسر توپ به پستم میخوره طرفدار تیم مقابل از آب در میاد و آخرش با من میشینه پسرها رو دید میزنه؟

 خوب همینه که اعتماد به نفسم در زمینه پسر بازی شده در حد باقالی!!! تا من بیام بفهمم که بابا مشکل من نیستم پسره دنبال یه چیز دیگه است هزار بار خودمو میبرم زیر سوال که آخه مگه من چمه ؟؟؟  بعدشم باید بشینم به طرف کمک کنم خودشو پیدا کنه و با این قضیه کنار بیاد و تمام مدت فقط دلم میخواد خودمو بندازم روش. ماشالا مرض هم دارم و هر چی دستنیافتنی تر باشه برای من خواستنی تر میشه.

نکنین بابا جان نکنین. واسه خودتون زندگی کنین. چه کار دارین به حرف مردم یا آرزوهای ننه باباتون واسه دیدن زن و بچه تون. خوب آقا جان بعضی ها ساخته شدن واسه تولید مثل و بعضیها نشدن. خودتونو بشناسین و به وجودتون افتخار کنین. نه مرضه نه تلقینه نه بدبختیه. از وقتی بشر بوده هوموسکشوالیتی هم بوده. یکی عاشق میترا میشه یکی عاشق ممد.

شماهایی که هومو هستین ولی نمیخواین باور کنین به خودتون ضرر میزنین. هر چی زودتر با این مساله اوکی بشین و اینو قبول کنین بیشتر از زندگیتون لذت میبرین. اگه نه یه روزی تو میانسالی و با زن و بچه به این نتیجه میرسین که از زندگی لذت نبردین چون تمام عمرتون تو یه قالب از پیش تعیین شده زندونی بودین. مطالعه کنین. سوال بپرسین. از همه مهمتر خودتونو قبول کنین. همینه دیگه. حالشو ببرین. من خودم خیلی از دوستامو میشناسم که واقعا تو جهنم بودن ولی از وقتی خودشونو قبول کردن دارن از زندگیشون اون جوری که میخوان لذت میبرن.

این وسط منهم هزار و پونصد دفعه قلبم نمیشکنه که ای وای دیدی این ممد هم منو نخواست. حداقل میدونم خوب از اول حسن رو میخواست  خودش خبر نداشت....

   + زینا - ٩:۳۸ ‎ق.ظ ; ۱۳۸٦/۳/٩

 

وای اینقدر آخر هفته توپی بود که نگو.

دوستم دیوید که دو سال باهاش زندگی کردم میخواست با دوست پسرش بره مسافرت از جمعه تا دوشنبه و از من خواست برم خونه و این چند روزی که نیست از خونه و سگها مراقبت کنم. منم که حسابی به یه چند روز تفریح احتیاج داشتم و دلم هم برای سگم خیلی تنگ شده بود با کمال میل قبول کردم. از بس اونجا راحتم انگار خونه بابامه. این چند وقته هم که اینجا تخت درست حسابی نداشتم و از فکر خوابیدن رو تخت خودم ذوق مرگ شدم...

خلاصه... دوست مهربونمو برداشتم و رفتیم Gold Coast. این دفعه یه فرق دیگه هم که داشت این بود که به عنوان توریست رفتم با یه آدمی که تا حالا اونجا نرفته و انگار برای اولین بار میخواستم از شهر لذت ببرم.

از لحظه ای که رسیدیم همش کشیدیم و نوشیدیم و کره کردیم و خوردیم و رقصیدیم و پیاده روی کردیم و دوباره لب ساحل کشیدیم و نوشیدیم و ... کلی هم از در و دیوار دوستای قدیمی و جدید میریختن و خلاصه بساط عیش و نوش حسابی به راه بود. مغزم هم تمام سه روز تعطیل بود و حسابی استراحت کرده و حالا که برگشتم Brisbane با اینکه کاملا بی خوابی و بدن درد دارم اینقدر تمرکزم زیاد شده و اینقدر با جدیت دارم درس میخونم که خودم در عجبم.

خلاصه که آقا جان لازمه. هر چند وقت یه بار تعطیلات لازمه.

   + زینا - ٧:۳۳ ‎ق.ظ ; ۱۳۸٦/۳/۸

 

یه برنامه سنگین ریختم برای این آخر هفته... دیدی وقتی اینقدر کار داری نمیدونی با کدوم دست بکوبی تو سرت و از کجا شروع کنی آخرش میری جلو تلویزیون میگی کون لقش؟ اونجوریم!

   + زینا - ٦:٠۱ ‎ق.ظ ; ۱۳۸٦/۳/٤