یه فیلم دیدم دیشب خیلی خوشم اومد. The Factory Girl. خلاقیت دیگران همیشه برام حسادت میاره.

   + زینا - ۱٢:۱۳ ‎ب.ظ ; ۱۳۸٦/٦/۳۱

 

جمعه پیش تولد حامد بود. دیدی بعضی وقتها به یه آدمهایی فکر میکنی میگی آخه تو چی بودی؟؟؟ از کجا یهو اومدی تو زندگیم؟ چطور بدون تو اینهمه سال زندگی کردم؟...حامد و آیدین برای من اینجورین...

برای تولدش آیدین پیشنهاد داد یه قاب عکس بخریم و یه عکس سه تایی بذاریم توش. آخه تو این نقطه از زندگی هر سه تامون این دوستی سه تایی با ارزش ترین و مهم ترین چیزیه که داریم. انگار با قاب کردن یه عکس اهمیت این دوستی برامون تو این تاریخ تا ابد یه جایی ثبت میشد. منهم یه قابی پبدا کردم که توش کلمه FRIENDS رو کنده بودن و میتونستی تو کلمات عکس بذاری. چند تا از عکس های مورد علاقمون رو هم چاپ کردیم و یه چیز خوشکلی درو اومد که همش دلم میخواد برم بدزدمش.

ساعت ۶ صبح بیدار شدم که برم سر کار ولی بعد تصمیم گرفتم نرم. روز خیلی مهم تر از این بود که تو یه اداره به سوت زدن بگذرونمش. ساعت ۷ زنگ زدم حامد زو بیدار کردم گفتم پاشو میام دنبالت. برش داشتم رفتیم قهوه و صبحونه خریدیم و رفتیم خونه. تو راه آیدین رو بیدار کردیم که پاشو برو خونه من بشین که با صبحونه اومدیم.

هیچی... کادو رو دادیم و فیلم برداری کردیم و ۹ صبح زدیم و رقصیدیم و جیغ و داد و کلی تولد بازی. بعد هم هر کس رفت سراغ کار و زندگیش. به خاطر همین بزن برقص کله سحر تمام روز  اینقدر روحیه مون خوب بود و سرحال بودیم که من فکر کردم چرا همیشه روزمونو با موزیک شاد و رقص و خنده شروع نمیکنیم.

اين گروه سه تاييمون برای خيلی ها سوال شده. که چرا اينا همش با همن. چقدر اينا الکی خوشن. بعضيها حتی به خودمون گفتن شماها واقعا فکر ميکنين زندگی همش عشق و حاله (به عبارت دیگه شماها چقدر کوته فکرین). اونا از توی اين جمع خبر ندارن. از عمقش. از زواياش. ما زندگی خودمونو داريم. برای خودمون و با هم رشد میکنیم. احتیاجی هم به درک هیچ کس نداریم. من از صمیم قلب ولی آرزو میکنم که همه یک بار تو زندگیشون این چیزی که ما با هم داریم  رو تجربه کنن .

   + زینا - ٦:۳٥ ‎ق.ظ ; ۱۳۸٦/٦/٢۳

 

- اصولا بحث بحث بعد زمانه. من میگم اگه یکی میره کره ماه ۲۰ سال بعد میاد ولی به نظر خودش یه هفته نبوده و مثلا اون چند نفر که ۲۰۰ سال تو یه غاری با سگشون خوابشون میبره و بیدار میشن انگار ۸ ساعت خوابیدن پس من هم باید بتونم خودمو از این بعد زمانی که توش گیر کردم در بیارم.

-درسته ولی تو هر وقت یه چیزی به دست میاری یه چیزی از دست میدی.

- میگم شاید این داستانهای خیلی قدیمی که مثلا در مورد آتلانتیس میشنویم که اینهمه پیشرفته بودن اصلا تو گذشته نبودن و پا به پای ما بودن ولی تو یه بعد دیگه.

- همممم...

- آدمها ولی انگار به حس گذشت زمان احتیاج دارن. واسه همینه همه جا ساعت میذاریم. دور مچ. رو موبایل رو نمای ساختمونای بلند. شاید برای همینه برای همه چیز سالگرد میگیریم. رو همه چیز عمر میذاریم. تولد. مرگ. دوستی. شروع کار. شکلات میخوری؟

   + زینا - ٢:۱٩ ‎ق.ظ ; ۱۳۸٦/٦/٢۱

 

بعضی وقتها وقتی نگرانم... وقتی نمیدونم کی ام... چی ام... وقتی فکرای زشت گلومو میگیرن... وقتی بغض میکنم و نمیتونم چیزی بگم...

کافیه باهات حرف بزنم و تو همه چیزو دوباره برام قشنگ میکنی.

   + زینا - ٤:۳۳ ‎ب.ظ ; ۱۳۸٦/٦/۱٩

 

تو عجیب ترین شرایط زندگیم تو یه حباب گیر کردم و به صورت کاملا مازوخیستی دست و پا میزنم و لذت میبرم.

   + زینا - ۳:٤٧ ‎ق.ظ ; ۱۳۸٦/٦/۱٥

 

اینهمه وقت پرشین بلاگ به راه بوده من نمیدونستم؟ من مردم از بس هی آدرس قبلی رو نوشتم هی دیدم داره آپدیت میشه... ... مرسی امین جون که بهم خبر دادی. چرا همه میدونستن به جز من؟؟؟

از بی مخاطبی و احتیاج شدید به ابراز وجود رو آوردم به نقاشی با پاستل!!!!

   + زینا - ٦:٠۱ ‎ق.ظ ; ۱۳۸٦/٦/۱٢