یه زمانی... یه جایی... من همون چیزی رو میخواستم که تو میخواستی... نه حرفی... نه فکری... بهترین خاطره ها رو ساختیم...

   + زینا - ۳:۱٥ ‎ب.ظ ; ۱۳۸٧/۱۱/٢۸

 

میگما... هرکی واسه خودش یه دنیایی داره. حالا من بیام به زور تو رو با دنیاتو بچپونم تو دنیای خودم. نمیشه که. ها؟

بیا من یه دری باز میکنم هر وقت خواستی بیا تو دنیای من. تو هم یه دری واسه من باز کن. ببینیم چی میشه دیگه ها؟

   + زینا - ۸:٢٤ ‎ق.ظ ; ۱۳۸٧/۱۱/۱۳

I AM

این آدمک مسخره تر زده است به تمام زندگی ام. میرود می آید. احساس میکند. میخورد میخوابد و هر بار مرا از خودم دور تر میکند. دیوار کلفت تری میسازد دور من با راحتی. با آسایش و خوشیهای الکی.

من معتادم. به احساساتش. اسیرم در وجودش.

در قالب این مترسک منهم میروم و می آیم. میخورم و میخوابم... و احساس میکنم.

دیوار را کلفت تر میکنم با دستان خودم.

   + زینا - ٦:٥۱ ‎ق.ظ ; ۱۳۸٧/۱۱/۸

 

- بیا زینا... دستتو بده. میخوام ببرمت یه جای خوب. Trust Me...

زمین شلوغ بود و هوا سنگین و بدن من داغ داغ...

ولی من حرفهاتو شنیدم و چشاتو دیدم و آتیش گرفتم.

I was in a good place...

   + زینا - ٢:٠۱ ‎ق.ظ ; ۱۳۸٧/۱۱/۸