آرزوهایی که حرام شدند

اینو یکی برام ایمیل کرد. نمیدونم کی نوشته ولی خوشم اومد.

 

جادوگری که روی درخت انجیر زندگی میکند

به لستر گفت: یه آرزو کن تا برآورده کنم

لستر هم با زرنگی آرزو کرد

دو تا آرزوی دیگر هم داشته باشد

بعد با هر کدام از این سه آرزو

سه آرزوی دیگر آرزو کرد

آرزوهایش شد نه آرزو با سه آرزوی قبلی

بعد با هر کدام از این دوازده آرزو

سه آرزوی دیگر خواست

که تعداد آرزوهایش رسید به ۴۶ یا ۵۲ یا...

به هر حال از هر آرزویش استفاده کرد

برای خواستن یه آرزوی دیگر

تا وقتی که تعداد آرزوهایش رسید به...

۵ میلیارد و هفت میلیون و ۱۸ هزار و ۳۴ آرزو

بعد آرزو هایش را پهن کرد روی زمین و شروع کرد به کف زدن و رقصیدن

جست و خیز کردن و آواز خواندن

و آرزو کردن برای داشتن آرزوهای بیشتر

بیشتر و بیشتر

در حالی که دیگران میخندیدند و گریه میکردند

عشق می ورزیدند و محبت میکردند

لستر وسط آرزوهایش نشست

آنها را روی هم ریخت تا شد مثل یک تپه طلا

و نشست به شمردنشان تا ......

پیر شد

و بعد یک شب او را پیدا کردند در حالی که مرده بود

و آرزوهایش دور و برش تلنبار شده بودند

آرزوهایش را شمردند

حتی یکی از آنها هم گم نشده بود

همشان نو بودند و برق میزدند

بفرمائید چند تا بردارید

به یاد لستر هم باشید

که در دنیای سیب ها و بوسه ها و کفش ها

همه آرزوهایش را با خواستن آرزوهای بیشتر حرام کرد !!!

   + زینا - ٩:۳٩ ‎ق.ظ ; ۱۳۸۸/٩/۱٩

 

مثبت فکر کردن وقتی همه چیز خوب پیش میره خیلی آسونه... میشینی لبخند میزنی به به چه چه راه میندازی که آی زندگی چه خوبه... وای چه هوایی... اگه راست میگی وقتی داغونی به حرف دلت گوش کن... وقتی گیجی تصمیم درست بگیر... وقتی ناراحتی یا خون جلو چشاتو گرفته راه درست رو پیدا کن... بعد هر چقدر منم منم کنی میگم خوب حق داره... یارو حالیشه!

 

- کاش منم یه روزی یاد بگیرم چه جوری بازی کنم که ببرم!!!

 

 

   + زینا - ۱:٤٩ ‎ق.ظ ; ۱۳۸۸/٩/٧