I AM

این آدمک مسخره تر زده است به تمام زندگی ام. میرود می آید. احساس میکند. میخورد میخوابد و هر بار مرا از خودم دور تر میکند. دیوار کلفت تری میسازد دور من با راحتی. با آسایش و خوشیهای الکی.

من معتادم. به احساساتش. اسیرم در وجودش.

در قالب این مترسک منهم میروم و می آیم. میخورم و میخوابم... و احساس میکنم.

دیوار را کلفت تر میکنم با دستان خودم.

   + زینا - ٦:٥۱ ‎ق.ظ ; ۱۳۸٧/۱۱/۸

 

- بیا زینا... دستتو بده. میخوام ببرمت یه جای خوب. Trust Me...

زمین شلوغ بود و هوا سنگین و بدن من داغ داغ...

ولی من حرفهاتو شنیدم و چشاتو دیدم و آتیش گرفتم.

I was in a good place...

   + زینا - ٢:٠۱ ‎ق.ظ ; ۱۳۸٧/۱۱/۸

سوریالیسم

“Think of your brain as a house with no doors and always-locked windows. Think of yourself as being house-bound within your brain. As you have never had a glimpse of the outside, you would think that everything you see inside your ‘house’ is all the reality that is. Now, think of LSD as a key that enables you to temporarily unlock one of these windows for a glimpse of the outside. You will only be completely free to roam if your house if demolished, that is to say, your brain is completely destroyed.” – Stanislav Grof

   + زینا - ۸:٢٩ ‎ق.ظ ; ۱۳۸٧/٤/۱٤

Armin Van Buuren

حدود دو ماه پیش دقیقا فردای تولد آیدین DJ Tiesto تو یه کلابی تو Brisbane کنسرت داشت. منهم از قبل به عنوان کادو برای آیدین و دو تا از دوستاش و یکی از دوستای خودم و میلول (داداشم) بلیط گرفته بودم (با بدبختی فراوون) و اونجا هم کلی از دوستای دیگه رو دیدیم و خلاصه همه چیز دست به دست هم داد و کلی خوش گذشت. موزیک عالی و فضای عالی و حال توپ. یه تیکه از کیلیپش رو اینجا میتونید ببینید. این یارو که فیلم گرقته دقیقا طبقه پایین زیر ما واستاده بود.

همون موقع خبر رسیده بود که Armin Van Buuren هم قراره تا چند وقت دیگه بیاد ولی ما هنوز با یاد Tiesto خوش بودیم و یه ذره هم خسیسی کردیم گفتیم حالا تازه یه کنسرت خوب بودیم و این نفری هفتاد هشتاد دلار پول بلیط رو بذاریم کنار یه برنامه جدید متفاوت بریزیم و از این حرفها. یکی از دوستام هم هفته پیش زنگ زد که زینا بیاین خیلی حال میده و گقتم این هفته امتحانهای پایان ترممون شروع میشه و دیگه ما گفتیم واقعا بیخیال.

حالا کنسرت Armin Van Buuren امشبه. من کاملا قضیه رو فراموش کرده بودم. دیشب آخر شب هم آیدین یهو حالش خراب شد و تب و لرز و بدن درد و در طول شب بیچاره ٢٠ بار از جاش پا شد و تمام روز حوله سرد گذاشتم رو سرش و عرق تنشو خشک کردم و بردمش دکتر و وقتی خوابش میبرد کنارش میشستم درس میخوندم. تا اینکه یکی از دوستام که همکارمه زنگ زد که زینا کلی بلیط مجانی کنسرت امشب دستم اومده کتاباتو بنداز کنار بیا...

من که تو این شرایط امکان نداره برم کلافهکونم تا دسته داره میسوزه... آیدین خیلی گفت برو ولی اونجوری همش نگرانش میشم زهر مارم میشه. به دوستم گفتم دو تا بلیط بذاره کنار برای میلول و دوستش شب خودم میبرمش تا اونجا... آخه من چیکار کنم ای خدااااااااااااا کلافه

   + زینا - ۱۱:٠۳ ‎ق.ظ ; ۱۳۸٧/۳/٢٥

 

توی تک تک اتاقای این شهر یه دنیا هست... یه قصه... تو چشای هر کسی یه راز هست...

من تو این خونه جدیده اتاقمو خیلی دوست دارم. شمع روشن کنم؟

   + زینا - ٤:٥٤ ‎ب.ظ ; ۱۳۸٦/۸/٢۱

 

یه فیلم دیدم دیشب خیلی خوشم اومد. The Factory Girl. خلاقیت دیگران همیشه برام حسادت میاره.

   + زینا - ۱٢:۱۳ ‎ب.ظ ; ۱۳۸٦/٦/۳۱

 

جمعه پیش تولد حامد بود. دیدی بعضی وقتها به یه آدمهایی فکر میکنی میگی آخه تو چی بودی؟؟؟ از کجا یهو اومدی تو زندگیم؟ چطور بدون تو اینهمه سال زندگی کردم؟...حامد و آیدین برای من اینجورین...

برای تولدش آیدین پیشنهاد داد یه قاب عکس بخریم و یه عکس سه تایی بذاریم توش. آخه تو این نقطه از زندگی هر سه تامون این دوستی سه تایی با ارزش ترین و مهم ترین چیزیه که داریم. انگار با قاب کردن یه عکس اهمیت این دوستی برامون تو این تاریخ تا ابد یه جایی ثبت میشد. منهم یه قابی پبدا کردم که توش کلمه FRIENDS رو کنده بودن و میتونستی تو کلمات عکس بذاری. چند تا از عکس های مورد علاقمون رو هم چاپ کردیم و یه چیز خوشکلی درو اومد که همش دلم میخواد برم بدزدمش.

ساعت ۶ صبح بیدار شدم که برم سر کار ولی بعد تصمیم گرفتم نرم. روز خیلی مهم تر از این بود که تو یه اداره به سوت زدن بگذرونمش. ساعت ۷ زنگ زدم حامد زو بیدار کردم گفتم پاشو میام دنبالت. برش داشتم رفتیم قهوه و صبحونه خریدیم و رفتیم خونه. تو راه آیدین رو بیدار کردیم که پاشو برو خونه من بشین که با صبحونه اومدیم.

هیچی... کادو رو دادیم و فیلم برداری کردیم و ۹ صبح زدیم و رقصیدیم و جیغ و داد و کلی تولد بازی. بعد هم هر کس رفت سراغ کار و زندگیش. به خاطر همین بزن برقص کله سحر تمام روز  اینقدر روحیه مون خوب بود و سرحال بودیم که من فکر کردم چرا همیشه روزمونو با موزیک شاد و رقص و خنده شروع نمیکنیم.

اين گروه سه تاييمون برای خيلی ها سوال شده. که چرا اينا همش با همن. چقدر اينا الکی خوشن. بعضيها حتی به خودمون گفتن شماها واقعا فکر ميکنين زندگی همش عشق و حاله (به عبارت دیگه شماها چقدر کوته فکرین). اونا از توی اين جمع خبر ندارن. از عمقش. از زواياش. ما زندگی خودمونو داريم. برای خودمون و با هم رشد میکنیم. احتیاجی هم به درک هیچ کس نداریم. من از صمیم قلب ولی آرزو میکنم که همه یک بار تو زندگیشون این چیزی که ما با هم داریم  رو تجربه کنن .

   + زینا - ٦:۳٥ ‎ق.ظ ; ۱۳۸٦/٦/٢۳

 

- اصولا بحث بحث بعد زمانه. من میگم اگه یکی میره کره ماه ۲۰ سال بعد میاد ولی به نظر خودش یه هفته نبوده و مثلا اون چند نفر که ۲۰۰ سال تو یه غاری با سگشون خوابشون میبره و بیدار میشن انگار ۸ ساعت خوابیدن پس من هم باید بتونم خودمو از این بعد زمانی که توش گیر کردم در بیارم.

-درسته ولی تو هر وقت یه چیزی به دست میاری یه چیزی از دست میدی.

- میگم شاید این داستانهای خیلی قدیمی که مثلا در مورد آتلانتیس میشنویم که اینهمه پیشرفته بودن اصلا تو گذشته نبودن و پا به پای ما بودن ولی تو یه بعد دیگه.

- همممم...

- آدمها ولی انگار به حس گذشت زمان احتیاج دارن. واسه همینه همه جا ساعت میذاریم. دور مچ. رو موبایل رو نمای ساختمونای بلند. شاید برای همینه برای همه چیز سالگرد میگیریم. رو همه چیز عمر میذاریم. تولد. مرگ. دوستی. شروع کار. شکلات میخوری؟

   + زینا - ٢:۱٩ ‎ق.ظ ; ۱۳۸٦/٦/٢۱

 

بعضی وقتها وقتی نگرانم... وقتی نمیدونم کی ام... چی ام... وقتی فکرای زشت گلومو میگیرن... وقتی بغض میکنم و نمیتونم چیزی بگم...

کافیه باهات حرف بزنم و تو همه چیزو دوباره برام قشنگ میکنی.

   + زینا - ٤:۳۳ ‎ب.ظ ; ۱۳۸٦/٦/۱٩

 

تو عجیب ترین شرایط زندگیم تو یه حباب گیر کردم و به صورت کاملا مازوخیستی دست و پا میزنم و لذت میبرم.

   + زینا - ۳:٤٧ ‎ق.ظ ; ۱۳۸٦/٦/۱٥
← صفحه بعد صفحه قبل →