عید و خونه تکونی و از این حرفها.

کار و درس و برو بیا. خواستم ماهی بخرم ولی آیدین گفت "میمیره ناراحت میشم"  راست میگه.

از ایران و ایرانی بودن یه هر سال چهارشنبه سوری رفتن مونده بود که امسال هم نمیخوام برم. حتی بابا میگه تو ایران هم خبری نیست.

روز اول فروردین خواهرم میرسه بعد از سه سال میبینمش. اینم عیدی من. منهم میبرمش بیرون شات شات تکیلا میزنیم. اینم عیدی اون. برای آیدین هم یه قلک خریدم.

اینقدر زمان زود میگذره که سال نو معنی نمیده. یه زمانی چهارده پونزده روز وقت داشتیم واسه عادت کردن به سال جدید. فروردین بود و هزار امید و آرزو. هزار تا وعده وعید. حالا یه بهونه است واسه یه شب پارتی. که اگه بهونه نبود هم پارتی میکردیم.

هر روز که بیدار میشم حس میکنم یه آدم جدید بیدار شده. کاملا متفاوت با آدم دیروزی ولی درگیر زندگی اون آدم. وقتی برمیگردم عکسامو میبینم انگار یکی دیگه رو میبینم. من اون لباسو نمیپوشم. اونجوری نمیخندم. حتی موهام اون شکلی نیست. انگار هزاران آدم میان تیکه تیکه منو میسازن...   

 

   + زینا - ۳:٥۸ ‎ب.ظ ; ۱۳۸٧/۱٢/٢٢